مرد مرده
زمزمه های تنهایی من
صبوری های تو مادر منو به گریه
میندازه مثل یک طفل خواب آلوده من محتاج آغوشم از اون لالاییات مادر بخون
بازم توی گوشم برای سرنوشت من تو دلواپس ترین بودی برای اشکهای من همیشه
آستین بودی تو ای همیشه غم خوارم تو ای مطرح ترین یارم به نام نامی مادر
همیشه دوستت دارم من قبلا خیلی شاد بودم و بیشتر اوقات می خندیدم جوریکه همیشه دوستام بهم میگفتن خوش بحالت که از ته دلت میخندی ،خوش به حالت که غصه ای نداری پیش همه
عزیزبودم همه منو دوس داشتن و به حالم غبطه میخوردن، تا اینکه دانشگاه قبول
شدم رشته تحصیلی که قبول شدم خیلی سنگین بود سالای اول زیاد درس نمیخوندم زیاد
نمیتونستم محیط دانشگاه را هضم کنم تا اینکه رسید به سال آخردانشگاه برا اینکه از
شر این رشته خلاص شم شب و روز درس میخوندم همه وقت امتحانات میگفتن تو
نمیتونی درست رو تموم کنی؟ ولی برا اینکه
به همه ثابت کنم که میتونم، سال آخر فقط چهار ساعت میخوابیدم تا موفق بشم و موفقم
شدم از این بابت خیلی خوشحال بودم . برا درکردن خستگی چهارساله که روحمو
در این دوران از بین بردم و فشارزیادی رو تحمل کردم بلافاصله
عقده ندیدن تلویزیونو که قبلا وقت دیدنش رو نداشتم خالی کردم تو تاریکی
شب ساعت 10 نشستم پای تماشای سریال تلویزیون همه
خواب بودن از قضای روزگار اون شب همه زود خوابیدن اما من خوابم نبرد چراغها رو خاموش
کردم که تماشای سریال بهتر به دلم بشینه اول حالم خوب بود اما وسطای سریال که خشن
شد ترسیدم و تلویزیون رو خاموش کردم و تند رفتم خودم رو به خواب زدم تا حالم
خوب شه هرچی تو رختخواب از این پهلو به اون پهلو شدم که خوابم ببره نشد که نشد
حالم هم بدتر شد همون لحظه یه حس واقعی اینکه زنده داخل قبرهستم و خاک روم
میریزن بهم دست داد هرچی دست و پا میزدم که خودم رو نجات بدم نشد. نفس نفس میزدم و
داشتم خفه میشدم تا اینکه به زوراز جام بلند شدم و چراغ رو روشن کردم با خودم گفتم
شاید گناه بزرگی کردم که اینجوری باید تقاصش رو پس بدم برم قرآن
بیارم که آرام بشم قرآن رو که آوردم چند صلوات فرستادم و شانسی لای قرآن باز کردم
سوره مومنون اومد وقتی این سوره اومد گفتم نه بنده خوبی هستم سرسری صفحه ای که اومد رو
بدون معنی خوندم ولی هیچی نفهمیدم قرآن رو بستم ولی بازم آرام و قرار نداشتم چند
لحظه نشستم تاحالم خوب شه ولی فایده نداشت چراغ رو خاموش کردم قرآن رو بغل گرفتم
و خوابیدم صبح زودتراز همه بیدار شدم ولی حالم خیلی خراب بود فکرمیکردم
هیچی سر جاش نیست سوالات مختلف ذهنم رو مشغول میکرد اینکه چرابه دنیا اومدم؟ چرا
زندگی میکنم؟ ازمردن خیلی میترسیدم گفتم آخه این چه خدایی هست که ما رو به دنیا میاره ولی مردنمون باید زیر خروارها خاک باشیم و موجودات ما را بخورن؟ و اینکه
چجوری اینا منو میخورن در حالی خودم رو نمی تونم نجات بدم؟میگفتم روز
قیامت چقدر وحشتناکه من حتما بدترین عذابا رو می کشم؟و یه سری سوالای منفی که
تموم جونم رو آتیش میزد و فکرای ناجورنمیشدراه حل منطقی پیدا کنم مساله رو با مادرم
درمیان گذاشتم اما هیچ راه حلی به من نمی داد جزاینکه به حال زارم گریه کنه
ولی من با اون حال خرابم دلداریش می دادم و تو دلم میگفتم گریه نکن چرا بارمشکلاتمو بیشتر میکنی؟ چرانجاتم نمیدی؟چرا دعا نمیکنی که اگر قراره بمیرم راحتتر بمیرم؟اما
مادرم فقط گریه میکرد که تو رو از دست دادم،از پیش مادرم رفتم ودوباره خودمو با
حال خرابم تو اتاق زندونی کردم که دیگه طاقت دیدن اشکای مادرمو نداشتم
با هرکسی که شرح حالم رو درمیان میذاشتم میگفت مردن حقه ،یکی
میگفت دوست من جوون بود و تصادف کرد و مرد ،اون یکی میگفت هرچی قسمتمون باشه،ولی این جوابا آتیش وجودمو شعله ورتر میکرد و روز به روز داغونتر میشدم راه
چاره نداشتم به مهمونی میرفتم ،تو جمع دوستانه شرکت میکردم تا شایدخودم رو رها کنم
اما با وجود اینکه دوروبرم شلوغتر میشد من تنها و تنهاتر بودم انگار کسی دور و برم نبود،مسافرت
خارج از شهر میبردنم تا شاید چهره یخ زده و بی روحم جونی بگیره ولی بازم کار
به جایی نمیرسید فقط چند تا کلمه صحبت میکردم و بیشترسکوت...اصلا نای حرف زدن نداشتم فقط انگار یه تکه گوشت بودم که روحی نداشتم و انگارعزراییل یه قلاده به گردنم زده بود و منو هرجا خودش دوست داشت
میبرد شب و روزم شده بود فقط مردن و منتظر لحظه جون دادنم بودن هر
روزصبح که از خواب پا میشدم فک می کردم آخرین روزهای نفس کشیدنمه و تسلیم بودم ، چیزی که خیلی عذابم میداد این بود که چرا عزراییل نمیاد و راحتم کنه؟ کلا روحمو ازدست داده بودم انگار خدا هم بامن قهر بود و هیچ کمکی به من نمی
کرد زندگی برام معنی نداشت . گذروندن این حال واقعی
که زنده باشی و نفس بکشی و تو رو تو قبر بذارن خیلی سخته ولی تجربه ایه که شاید برای هرکسی اتفاق بیفته و این خود آدمه که باید تصمیم بگیره
که زندگی کنه یا ذره ذره روحش رو از بین ببره من برای اینکه خودمو نجات بدم
باید زندگی رو انتخاب میکردم شما اگه جای من بودین چیکار میکردین؟
شب ولادت میترا ،الهه ی مهر بر آن شویم همانند پیشینیان یلدا مبارک بتاب چون آفتاب بر زمین یخ زده دل من ......مرا چون خود بهاری کن......که محتاج تو ام.....
می نوشتم ولی دقیقا نمی دانستم چرا این کار را انجام می دادم . نوشتن چیست ؟ به چه دردی می خورد ؟ شاید بازی با کلمات است به نحوی که بر خواننده تاثیر بگذاری و او را مجذوب نوشته هایت کنی . اما هدف من این نبود ، چون کسی نوشته های مرا نمی خواند . من چیزی را نمی نوشتم که مردم از آن خوششان بیاید ، چیزهایی را می نوشتم که واقعیت داشتند ، واقعیات تلخی که همه از آن گریزانند . قصدم جلب خواننده نبود ، قصدم آشکار کردن حقیقت بود ، حقایقی که زیر عقیده ها و توجیهات بی معنی پنهان شده بودند و کسی آنها را نمی دید یا لا اقل اینگونه نشان می دادند و آنها را به خودم یادآوری می کردم . در این دنیای کثیف ، حتی مرگ هم ناز می کرد و خودش را از من قایم می کرد ، شاید او هم از روبرو شدن با من وحشت داشت . تنهایی می تواند برای هر کسی مفهوم جداگانه ای داشته باشد . وقتی انسان در یک محیط واقعی یا خیالی فقط خودش را در می یابد بی آنکه شخص دیگری آنجا باشد در واقع تنها شده است . من هم تنها بودم اما تنهاییم فرق می کرد ، چون اطرافم را انسانها پر کرده بودند و نمی توانستم با آنها رابطه ای برقرار کنم و این بدترین نوع تنهاییست چون در میان همه وجود بی مصرف من سرگردان بود و کسی متوجه اش نمی شد . البته دوستانی داشتم به اسم سفید و سیاه ! روزی که تب داشتم و می سوختم به سراغم آمدند ، مثل همیشه . اما اصلا از دیدنشان ناراحت نشدم و ازشان خواهش کردم بمانند و ترکم نکنند ، سیاه خود را به من چسبانده بود اما سفید از پنجره بیرون را نگاه می کرد ، انگار جای خالی را پر کرده بود . و یک وجود دیگر هم بود که بصورت دور و مبهمی مرا کنترل می کرد بی آنکه خودش بخواهد . ناگهان خود را کنار یک پرتگاه دیدم سیاه مرا به پرتگاه هول داد ، در حال سقوط به ته دره ناگهان چیزی مرا نکه داشت همان وجود مبهم که به صورت طنابی مرا نگه داشته بود و مانع سقوطم می شد ، و مرا به حالتی که در بین زمین و آسمان معلق بودم به این سو و آن سو می کشید ، در آن بالا سیاه را می دیدم که می خندید. سفید هنوز از پنجره بیرون را نگاه می کرد وسیاه همچنان در کنارم بود . اولین بار که احساس کردم غمها احاطه ام کرده اند درست روزی بود که فارغ از هر عم و دردی سرشار از شادی بی هدف و بچه گانه از پنجره اتاقم به غروب نگاه می کردم با ناپدید شدن خورشید متوجه شدم که اتاقم بوی قبرستان می دهد می توانستم آوای مرگ و آواز مردگان را در آنجا بشنوم ، همین مرا متحول کرد و باعث شد خودم را بهتر و بیشتر بشناسم ، اینکه کی هستم و چرا هستم ، فهمیدم که وجودم فقط به یک اسم خلاصه نمی شود و چیزهای مهمتری هم وجود دارند ، دنیای اطرافم را بهتر و بیشتر درک کردم دنیایی که یک سطل آشغال است و ما هم آشغالهای درونش که هر چه می گذرد متعفن تر می شویم . شاید به حد آخر تعفن رسیده باشم . خسته ام خسته از بیداری از خواب از همه چیز از نوشتن هم خسته ام . چون اگر می خواستم باز از اتفاقات بی سر و ته زندگیم بنویسم باید تا زنده هستم دست از نوشتن بر ندارم و معلوم نیست که تا کی زنده هستم. من فقط این را می دانم که هر صبحی بیدار شدم و نفس کشیدم ، محکوم به گذراندن روز دیگری هستم پس تن به این اجبار خواهم داد تا روزی که خبری از این نشانه ها نباشد و خوابم صبحی در پیش نداشته باشد . هنوز نفس می کشم . تمام اینها که گفته شاید شد هذیانی در تب زندگی و یا توهمی از یک دیوانه که به دیوانه بودنش افتخار می کند باشد اما همه وقتی به یک نتیجه می رسیم ، که بدانیم یک انسان تا چه حد می تواند با انسان دیگر متفاوت باشد و چرا فرق دارد و این را درک کنیم . من می روم به دنبال گم شده ام تا آرامش ابدی را از او بگیرم . پیام تیر 1385 این هم پایان این داستان طولانی از همه دوستان خوبم که با داستان همراه بودن ممنونم هر کسی می تونه یه برداشت از داستان داشته باشه البته به خاطر طولانی بودن ، شاید سه یا چهار قسمت مفصل از داستان رو حذف و سانسور کردم که باید منو ببخشید . بازم ممنونم دوستان خوبم نظر یادتون نره
شاید زنده ها فکر می کنن با کاشتن درخت و با سر سبزی می توانند از ابهت و
قدرت مرگ که همه جای گورستان را پر کرده بود بکاهند . شاید هم به خاطر
ترسشان نقش بازی می کنند و می گویند که از مرگ نمی ترستد . انگار زمین دهان های بیشمارش را باز کرده بود و منتظر بلعیدن طعمه هایش
بود . از اینکه خود را به عنوان طعمه ای تصور کردم شادی بی حدی در خود حس
کردم برای تکمیل شادیم در یکی از گورهای آماده دراز کشیدم . احساس آرامش می
کردم. انسانهای زشت و زیبا ، قوی و ضعیف ، سالم و بیمار ، در کنار هم دراز
کشیده بودند ، از یکی مشتی استخوان از دیگری بدنی که نیمش خورده شده بود و
کرمها دست از او نمی کشیدند . از آن یکی نگاهی که به معشوقش خیره مانده بود
و از من یک وجود نیمه مرده باقی بود . منظره واقعی که نگاهی واقعی می
خواست ، هر ذهنی را به فرار وا می داشت . احساس سنگینی وحشتناکی می کردم طوریکه نمی توانستم تکان بخورم ، حتی
پلکهایم باز نمی شدند ، چند دقیقه حاج و واج ماندم ، متوجه شدم که در گور
بودم و رویم را با خاک پوشانده بودند! ترس بی نهایتی وجودم را فرا گرفت ،
مرا با یک جسد در زیر خاک مدفون کرده بودند ، جسد جانی نداشت و به آرامش
رسیده بود ، اما من هرگز نمی مردم و راهی برای خارج شدن هم نداشتم . بدون
حرکت در عمق زمین محکوم به زنده بودن . همه چیز تاریک بود و زمان معنیش را از دست داده بود . زجر می کشیدم ،
شکنجه ای که امکان نداشت هیچ موجودی آن را تجربه کند وجود کرمهایی که در
بدن جسد رخنه کرده بودند و تجزیه شدنش را حس می کردم . خودم را جای جسد
می گذاشتم همین آرامم می کرد . حس کردم تمام عمرم را در چنین گوری سپری
کرده ام . من چه بودم مشتی هوس ، افکار پلید و توجیحات بی معنی که در زیر خروارها
خاک دفن بودند و به صورت نیمه مرده بر علیه هم جبهه می گرفتند بدون اینکه
کسی متوجهشان باشد . چشمانم باز شد دست و پایم حرکت می کرد و سبک شده بودم . قطعه ای از
آسمان را دیدم که گاهی تکه ای ابر بر روی آن سر می خورد و گم می شد . بلند
شدم خود را در گور و قبرستان دیدم . شاید باز هم کابوس دیده بودم ، خواب یا
بیدار فرقی نمی کرد ، مهم واقعیت بود که باید می پذیرفتم. همیشه تفاوت فاحشی بین دنیای خود و دیگران حس می کردم که دنیای مرا از
آنها جدا می کرد . من بی خودی وجود وجود کثیف و بی مصرفم را بزرگ و قابل
ستایش جلوه نمی دادم . از خودم همانی را نشان می دادم که بودم . برای این دوره مناسب نبودم . باید خیلی وقت پیش ، در گذشته متولد می شدم
، شاید در آن موقع احساس راحتی بیشتری می کردم ، افکارم رفتارم و همه
حرکاتم این گفته را تصدیق می کرد . چگونگی زندگی در این مقطع از زمان را
بلد نیستم و همیشه بین خودم و مردم چاله ای می بینم که باید با افکارم پر
شود تا به این دنیا که در آن هستم برسم . وجود اضافه ای که متعلق به دنیای
دیگریست ، راهش را گم کرده در محیط نا آشنا و غریبی خود را پیدا نموده و
هیچ شباهتی بین دنیای جدید و او وجود ندارد . از وقتی به پارک نمی رفتم اغلب اوقات را در اتاقم می گذراندم ، برای
گذراندن اوقاتم باید به هر نحو خودم را مشغول می کردم . بخصوص که همدمی
نداشتم که با او درد دل کنم . مدتها فکر کردم تا به این نتیجه رسیدم که
بنویسم ، نوشتن می توانست اوقاتم را پر کند تا کمتر به کابوسها و غمهایم
متمرکز شوم ، بعلاوه برای نوشتن ، چیزهای زیادی داشتم . هر چیزی که به ذهنم
می رسید را می نوشتم ولی اکثرشان را پاره می کردم . بعضی ها را هم نگه می
داشتم و روزی چندین بار می خواندم . فقط به این خاطر که وقت لعنتیم را
بگذرانم یکی از نوشته هایم سیر مسخره زندگی انسان نام داشت که زندگی یک
انسان را به صورت خلاصه در آن نوشته بودم . متن این داستان چنین بود : روزی مثل این همه نوزاد که همه روزه به دنیا می آیند در یکی از
زایشگاه های شهر مادرش او را پس انداخت . اولین واکنشش به دنیایی که به آن
وارد شد گریه بود . وقتی یکی دو ساله شد کم کم می توانست اطرافیان نزدیکش را
از بقیه تفکیک کند و چند کلمه را هم یاد گرفته بود : مامان بابا و... هر
کسی او را می دید برایش شکلک در می آورد ، بغلش می گرفت و بوسش می کرد ، از
بعضی قیافه ها خوشش میآمد و بعضی دیگر ناراحتش می کرد . همه ی چیز ها و
آدمهای اطرافش را به چشم وسایل بازی و تفریح می دید . به محض اینکه گرسنه
یا ناراحت می شد ، گریه می کرد و مامانش مثل همیشه آن توپ نرم را در دهانش
می چپاند و او هم شیره اش را می مکید و خوابش می برد . تمام زندگیش به همین
خلاصه می شد . تا اینکه بزرگ و بزرگتر شد هم می توانست راه برود وهم به
خوبی صحبت کند ، حالا معنی بازی کردن و دوست داشتن را می فهمید . در آن سن
دوست داشتن معنی وابستگی را می داد . او پدر و مادرش و همین طور بازی کردن
را دوست داشت . بزرگ می شد و قد می کشید به مهد و سپس دبستان رفت ، کارهایی
که انجام می داد همه بدون فکر و احمقانه بودند . مادرش را بهترین مادر
دنیا و پدرش را قوی ترین پدر دنیا می دانست . همه دل خوشیش نمره های خوبی
بود که به خاطرشان از پدر و مادر و معلمش جایزه می گرفت . گاهی به خاطر
کارهای احمقانه و بچه گانه اش تنبیه می شد ، ولی نمی خواست قبول کند که کار
اشتباهی انجام داده است و بزرگتر ها به نظرش زور گو می آمدند . دوران دبستان با بازیها و تنبیه ها و تشویق ها گذشت بدون اینکه تصور
درستی از دنیای پیرامونش داشته باشد . وارد راهنمایی شد ، همه چیز فرق می
کرد ، دیگر همه با هم دوست نبودند و گاهی در بین بچه ها دشمنانی هم دیده می
شد ، حرفهای رکیک و فحش رد و بدل می شد ، برای هم اسمهای عجیب و غریب می
گذاشتند . او تازه متوجه شد که دنیا همیشه پاک و بی خطر نیست ، او هم باید
یاد می گرفت که مثل بقیه باشد . هنوز به پدر و مادرش وابسته بود بهانه گیری می کرد و چیزهای مختلفی
می خواست مثلا یک بار دوچرخه خواست و پدرش بعد از مخالفتهای فراوان برایش
خرید ، اما با وجود آن همه بهانه گیری بعد از یکی دو ماه از آن خسته شد و
در گوشه انباری انداخت ، فقط گاهی سوارش می شد . در این سن چیزی که بیشتر توجه اش را جلب می کرد فرق بین دختر و پسر
بود او تازه فهمیده بود که دوستی با پسر با دوستی با دختر فرق زیادی می کند
. آخه با یک دختر دوست شده بود . به هم حرفهای کلیشه ای و بچه گانه تحویل می دادند اما هرگز معنی
واقعیشان را نفهمیده بودند . این جملات را شنیده بودند و به کار می بردند .
رابطه آنها بیشتر حکم یک بازی را داشت . چند سال گذشت ، به معنی واقعی زندگی بیشتر نزدیک می شد دیدش به
اطرافش به کلی عوض شده بود ، در خود احساس قدرت می کرد در بعضی از موارد
اظهار نظر می کرد . فکر می کرد که باید بیشتر مستقل شود حتی اگر در حد
شعار باشد . آن عضوی که جنبه دکوری داشت و فقط در هنگام فحش دادن اسمش را
می آورد ، حالا می جنبید و ... دیدش نسبت به دوستان دخترش عوض شده بود و به
جای بوسه های فرمالیته قبلی حالا کار را خیلی جدی تر گرفته بود و احساس
نیاز شدیدی نسبت به آنها حس می کرد ، تا جایی که به خاطرشان از خیلی فرصتها
می گذشت ، هر چه زمان طی می شد این حس شدت بیشتری می گرفت تا جایی که به
هر چیزی نگاه می کرد پیش چشمش نمادی از شهوت جلوه می کرد . تا جوان کاملی
شد ، کار می کرد و خرجش را در می آورد ، از دختری خوشش می آمد در واقع
عاشقش بود و به نظرش بی او نمی توانست زندگی کند . طوریکه نظر دیگران برایش
مهم نبود . ابتدا پدرش مخالفت کرد اما وقتی با اصرار او مواجه شد قبول کرد
. متاهل شد خود را خوشبخت می دانستند . مگر می شود کسی به اندازه آنها از
زندگی لذت ببرد و راضی باشد . تا یکی دو سال زندگی عاشقانه و بی نظیری داشتند اما بعد از آن متوجه
شد که عشقش آن چیزی که فکرش را می کرده نبوده ، شاید او هم تکراری شده بود!
درست مثل دوچرخه دوران کودکیش که آن همه به خاطرش جیغ و داد کرد و آخرش آن
را در گوشه انباری انداخت و فقط گاهی سوارش می شد .تازه به این نتیجه
رسیده بود که عشق و عاشقی اسم رمانتیک و شاعرانه ای از شهوت شدید دوران
جوانی بوده است ، نه آن چیزی که فکرش را میکرد . و چیزی که به عنوان عشق به
همسرش تقدیم می کرد چیزی جز حربه های شهوانی نبوده و نیست . تا به خود آمد متوجه شد که بچه اش از او دوچرخه می خواهد . فکرش را
که می کرد این بچه باید چه راه کسالت باری را طی می کرد تا به هیچ می رسید . گذشت و گذشت زندگی برایش یک عادت شده بود . چیزی که باید باشد . هر
چه می گذشت تجربه اش بیشتر می شد ، نتیجه تجاربش چیزی جز بی ارزشی دنیا و
لذات زود گذرش نبود . با گذشت زمان متوجه چیز دیگری شد چیزی که قوی تر و
قطعی تر از تمام هوسها ، لذات ، تفریحات ، ترسها و هر چیز دیگری بود و آن
مرگ بود که مدام به او نزدیکتر می شد و روزی تسلیم او شد . در آن هنگام
پسرش تازه معنی واقعی عشق را فهمیده بود . این حکایت را که نوشتم در بهترین شرایط زندگی و به دور از فقر ،
گرسنگی ، بیکاری ، مریضی و دردهای دیگر برای شخصیت داستان و خانواده اش
جلوه دادم در حالی که واقعیت هرگز این گونه نیست ، اما حتی در چنین شرایط
ایده آلی هم زندگی ارزشی را که ما فکر می کنیم را ندارد . این را به همراه چند قصه و داستان دیگر نوشتم اما چه فایده ای می
تواند داشته باشد ، چیزی که عوض نمی شد . بخصوص برای یک نیمه مرده که نمی
تواند در زندگی و لذات آن شریک باشد . ادامه دارد... نظر...
مدتی با هم گفتند و خندیدند . گیج و مات دوستم را نگاه می کردم ، چهره
اش شادابتر و روحیه اش بهتر شده بود . یه سیگاری بار زد و با دوستش کشیدند ،
گل می گفتند و گل می شنیدند ، می خندیدند و کیف می کردند ، من هم خودم را
وارد بحثشان می کردم و می خندیدم درست مثل آن وقتها . خیلی وقت بود که
حسابی نخندیده بودم ، آخرین بارش یادم نیست . ولی پوزخند زیاد می ردم .
تقریبا همیشه به خودم ، زندگیم و اطرافیان احمقم پوز خند می زدم . هر کدامشان در عالم خود سیر می کردند و دری وری می گفتند . خوب درکشان
می کردم ، بعد از مدتی رفتند و تنهایم گذاشتند ، مثل دیوانه ها این سو و آن
سو می رفتم و بیقرار بودم .
هر لحظه که می گذشت بیشتر از خودم بدم می آمد به تمام موجودات زنده و
مرده رشک می ورزیدم . حتی به مورچه های ریزی که در صف دراز و مرتبی پشت سر
هم راه می رفتند و با حالت عجولانه ای پاهای ریزشان را تکان می دادند انگار
در صف مرگ ایستاده باشند و بی تابی کنند ، یا به توله سگ های سفید پشمالو
که دنبال صاحبانشان راه می رفتند... به همه حسودیم میشد . گاهی احساس تنهایی وحشتناک وجودم را می گرفت ، در هم می ریختم ، خودم را
به در و دیوار می کوبیدم و از بلندی پرت می کردم ، می لرزیدم ، له له می
زدم ، جلو آیینه می رفتم چندشم می شد ، سعی می کردم بخوابم ولی چون دوباره
باید بیدار می شدم خوابم نمی برد ، بیرون می زدم در خیابانها پرسه می زدم ،
کلافه می شدم ، بر می گشتم ، فریاد می زدم ، گریه می کردم ، خود خوری می
کردم ، حس می کردم که دیوانه بدبختی هستم که برای شکنجه انتخاب شده ام .
فکر اینکه دیوانه ام آرامم می کرد ، جلو آیینه می رفتم ، شکلک در می آوردم
بعد پوزخندی می زدم و با تصویرم زمزمه می کردیم ما دیوانه ایم.... ما راضی
هستیم.... و خسته و کوفته کپه مرگم را می گذاشتم ، دوست دارم بگویم کپه مرگ
چون به من آرامش می دهد و راحت تر می خوابم . چشمم را می بندم و حس می کنم
که خواهم مرد ، به موسیقی ملایم احتیاجی ندارم چون سکوت بهترین موسیقی
یعنی موسیقی مرگ را در گوشم می نوازد و خوابم می برد . فردا و فرداهای دیگر
که از پس امشب و شب های دیگر فرا می رسند باز روز از نو روزی از نو.... خیلی وقت بود که خبر خوبی نشنیده بودم فقط به غم هایم اضافه می شد و
همیشه آنها را در ذهنم مرور می کردم درست مثل اینکه عادت کرده باشی هر روز
از یک تا هزار بشماری و بعد از چند روز یک شماره اضافه کنی یعنی روز بعد از
یک تا هزار و یک بعد تا هزار و دو و ...
در این مدت به خیلی چیزها عادت کرده بودم : تنهایی به اینکه نیمه مرده
زندگی کنم اینکه به من زل بزنند در حالی که مرا نمی بینند به بلعیدن زندگی و
قی کردن تفاله اش و به خیلی چیزهای دیگر ... دو نفر زیر بغلش را گرفته بودند و آرام در پارک می گرداندند . چهره
تکیده ، لاغر و رنگ پریده ای داشت . با بی میلی اطرافش را نگاه می کرد ، او
را روی یک نیمکت (همان نیمکت همیشگی) نشاندند با بی حالی تمام روی نیمکت
خراب شد و طوریکه انگار مجبور باشد به زحمت چشمانش را باز نگه می داشت . به
اطرافش نگاه می کرد در صورت و چشمانش دردی نهفته بود که کاملا حواسم را به
خود جلب کرد . اشتهای عجیبی در مورد دانستن سرگذشت و زندگیش و اینکه چرا
به این روز در آمده بود ، در خود حس کردم . با خود گفتم هر طور شده باید از
جریان زندگیش سر در آورم . نزدیکش رفتم ، نا امیدی در ذره ذره ی وجودش موج
می زد . خوشحال شدم چون حس می کردم . که او هم خودش را خواهد کشت . به حدی
لاغر بود که استخوان های گونه و شقیقه اش بیرون زده بود ، چشمانش در کاسه
شان فرو رفته بودند انگار از چیزی ترسیده و خود را قایم کرده بودند و نگاه
بی نوری به اطراف داشتند ، به راحتی می شد پریدن رگ نیمه مرده گردنش را دید
. دستهای استخوانیش از شانه آویزان بود و انگار هیچ اراده ای در حرکت
دادنشان نداشت ، کوچکترین رگهای بدنش برجسته و به خوبی نمایان بودند ،
پاهایش تاب کشیدن تنش را نداشت و به استراحتی ابدی احتیاج داشتند ، صدای
نفسهایش به خوبی شنیده می شد ، انگار با هر نفس پلیدی ها را می گرفت و بقیه
اش را قی می کرد ، به نظر می رسید از نفس کشیدن خسته شده باشد . دوباره
زیر بغلش را گرفتند ، بلندش کردند و آرام آرام راه افتادند من هم دنبالشان
رفتم ، سوار ماشین شدیم . به خانه اش رسیدیم او را به اتاقش بردند و روی
تختش خواباندند ، به زور یک مشت قرص به او خوراندند . طولی نکشید که خوابش
برد ، انگار مرده باشد ، فکر کردم شاید تمام زندگیش را در خواب سر کرده! بیدار شد بدنش می لرزید و سرفه می کرد انگار با هر سرفه تکه ای از بدنش
کنده می شد ، بیقراری می کرد و سرش را تکان می داد طوریکه تصور کردم دنبال
چیزی می گشت ، دهانش باز می شد اما نمی توانست چیزی بگوید انگار در چاه
افتاده بود و هر چه فریاد می زد کسی صدایش را نمی شنید ، دست و پایش را به
زحمت تکان می داد ، نه آنها خودشان تکان می خوردند ، عرق سردی بر پیشانیش
نشسته بود ، حس کردم که با کسی می جنگید و ضربات مهلکی از او می خورد با
وجود اینکه نایی برایش نمانده بود همجنان می جنگید و برای جنگیدن انگیزه
دور و کثیفی داشت . دوباره سر رسیدند مشتی قرص به او خوراندند و برایش سرم وصل کردند تا
خوابش برد این یکی به اون یکی گفت : نگاش کن این همه سگ دو زد آخرش به این
روز افتاد . _ آره الان چند سالی هست که همینجوریه ، هر چی داشت خرج دوا دکترش کرد . _ فکر نکنم زیاد دووم بیاره _ آره . کاش زودتر بمیره خودش ، خونوادش و مارو هم از شرش خلاص کنه . رفتند و در را بستند. برایم مهم نبود که قبلا چه کار کرده بود و زندگیش چگونه گذشته بود ، مهم
این بود که او زجر می کشید و من تاب دیدن زجر کشیدن هیچکس را نداشتم ، اگر
می توانستم حتما راحتش می کردم . بیدار شد ، همان حالتهای قبلی را داشت .
دو یا سه روز پیشش بودم و شاهد زجر کشیدنش بودم قرار بود امروز او را به
پارک ببرند تا هوا بخورد ، زیر بغلش را گرفتند و آرام سوار ماشینش کردند ،
هحساس کردم آن دو نفر ماموران شکنجه اش بودند ، شاید نمی خواست هوا بخورد و
فضای مرگ آلود اتاقش را ترجیح می داد. او را روی همان نیمکت قبلی نشاندند ، با بی حالی شدیدی رویش خراب شد و
نگاه سرد و بی روحش را به اطراف و مردمی که می گذشتند دوخته بود . انگار در
بین مردم کسی را دیده باشد چشمش در یک جا ثابت ماند خیره نگاه می کرد
طوریکه حتی پلک هم نمی زد . رنگ صورتش سفید شد و رگ گردنش نمی پرید همچنان
خیره به معشوقش نگاه می کرد. دوباره حالم منقلب شد و بی تابی می کردم . پیشانیش را بوسیدم ، برایش
دست زدم و هورا کشیدم ، دور می شدم ، نزدیک می آمدم ، می خندیدم ، گریه می
کردم . با خود گفتم نکند دیوانه شده باشم ، این فکر آرامم کرد و توانستم به
خانه برگردم . ادامه دارد... نظر...
تب داشتم و همان حس غریب و احساس معلق بودن و بی وزنی دوباره به سراغم
آمد . احساس کردم صدایی از پشت پنجره مرا به سوی خود می خواند ، وقتش رسیده
بود بخصوص حالا که به این حالت ، حالت غریب نیمه مرده در آمده بودم جای
شکی باقی نمی ماند ، باید میرفتم ، بدون هیچ هراسی خودم را از پنجره پرت
کردم به سرعت به طرف پایین کشیده می شدم با بغض غریبی از دنیای کثیف و وجود
نیمه زنده خودم وداع کردم . با سر محکم به زمین خوردم ، درد وحشتناکی
احساس کردم . ولی نمردم!! بعد از آن از چندین راه دیگر استفاده کردم ، خود
را زیر ماشین انداختم ... هر کاری به ذهنم رسید انجام دادم ، تمام
استخوانهایم خورد می شد ، کل خونم به زمین می ریخت بدتر زجر می کشیدم ولی
باز زنده می ماندم و بعد از مدتی به شیوه باور نکردنی خوب می شدم . کسی پرسید از مرگ نمی ترسی ؟ جواب دادم : نه تنها نمی ترسم بلکه جز او نمی خواهم و تنها چیزیست که فکرم را مشغول کرده است. یک سال یا دو سال گذشت . دقیق نمی دانم چون زمان برایم معنیش را از دست
داده بود . به وضعیتم عادت کرده بودم . ولی هرگز احساس راحتی نمی کردم. یک
شب دراز کشیده بودم فکری به ذهنم رسید با خود گفتم من که نه زنده ام نه
مرده ، نه میتوانم خود را زنده زنده کنم و نه کامل بمیرم و راحت شوم . اما
اگر دیگران نمی توانند با من رابطه داشته باشند من که می توانم رابطه یک
طرفه ای با آنها داشته باشم . حال که محکوم به این نوع زندگی هستم باید به
جواب سوالهایم در مورد آدمها برسم . این کار را کردم . مثلا : در گوشه پرتی از پارک ، همان پارک که اغلب با دوستم برای خوش گذرانی به
آنجا می رفیم . نشسته بودم . افکارم مرا احاطه کردند ، در گوش هم پچ پچ می
کردند و می خندیدند و صدایی مدام می گفت : تو احمق هستی تو پست هستی ... به خود که آمدم جوانی در کنارم نشسته بود ، نمی دانم کی آمده بود انگار
فکری آزارش می داد ، جولان غم در چهره درهم و چشمانش به وضوح پیدا بود .
چاقویی از جیبش در آورد و تیغه تیزش را به مچ دستش چسبانید می خواست رگش را
بزند ، خیلی دوست داشتم می توانستم با او حرف بزنم و دردش را می فهمیدم ،
البته هر دردی که داشت حاضر نبودم منصرفش کنم . حس خوبی داشتم چون یک نفر
پیدا شده بود که به هر دلیلی از زیستن خسته و با من هم عقیده بود . بی
صبرانه و با حرص عجیبی منتظر بودم کار را تمام کند . اگر جای او بودم درنگ
نمی کردم ، خون با فشار به وسیله رگ کوچکی از بدن خارج می شود ، بی حال می
شوی ، رمقی در پیکرت باقی نمی ماند و راحت می شوی . فکرش را که می کردم بی
تاب می شدم و قرار نداشتم ، انگار دیوانه باشم .
دس دس می کرد ، وجودش را تردید و دو دلی گرفته بود . چاقو را روی دستش
کشید . خون مثل چشمه از زیر پوستش جوشید . اما نه فقط یک خراش بود . چاقو
را پرت کرد سرش را میان زانوهایش گذاشت و به شدت گریه می کرد . کاش می
توانستم با او حرف بزنم ، دلم برایش می سوخت ، با خود گفتم نکند او هم مثل
من باشد نه مرده نه زنده ، صدایش کردم اماجواب نداد ، او یک آدم معمولی و
زجر کشیده بود ، بلند شد و رفت مثل دیوانه ها راه می رفت ، دنبالش رفتم ،
مصمم بودم که از کارش سر در بیاورم ، حرکاتش غیر عادی بود و با خودش حرف می
زد ، انگار متوجه اطرافش نبود ، عکس العمل مردم برایش مهم به نظر نمی رسید
شاید خود را به بی خیالی زده بود . گاهی بی هدف سرش را بلند می کرد به
حالتی که انگار چیزی شنیده باشد مکث کوتاهی می کرد و دوباره راه می افتاد .
انگار تازه چیزی یادم آمده باشد ، فریاد زدم : خودت را بکش ، خودت را راحت
کن ، بی عرزه چرا چاقو را پرت زدی ، بی عرزه ، خاک بر سرت . از ته دل آرزو
می کردم جای او باشم . از اینکه موقعیتی به این خوبی را از دست داده بود
تعجب می کردم و دلم باریش می سوخت . بلندتر داد می زدم بی عرزه... اما نه
او و نه هیچکس دیگر صدایم را نمی شنید . خودم را جای او گذاشتم ، با خود
گفتم حتما هنوز وابستگی کوچکی به رندگیش دارد ، در آن لحظه من هم تردید
کردم ولی نه ، باید خودش را می کشت ، از کجا معلوم که مثل من نشود ، حتما
اگر من و حالتم را میدی فورا کلک خودش را می کند .
به خانه اش که رسید ، بی اختیار ، بدون هیچ میلی طوریکه انگار مجبور
باشد کلید را به در انداخت و وارد سد من هم داخل شدم ، در را بست یک راست
جلو آیینه رفت و به تصویرش زل زد ، این کارش مرا دیوانه می کرد . هر لحظه
حس می کردم مسئولیت بیشتری در قبالش دارم ، همین طور که به خودش زل زده بود
آب دهانش را به آیینه پرت کرد از این حرکتش کیف کردم خیلی جالب به نظرم
آمد ، مشت و لگد برایش انداختم ولی هیچکدام به او نخورد ، گفتم خودت را بکش
احمق...احمق.... پسرم تویی . از این صدا ترسیدم . جوونه جا خورد فورا تف روی آیینه را با
آستین پیرهنش پاک کرد : بله مادر . سعی می کرد معمولی جلوه کند ولی نمی شد
صدا و چهره اش تابلو بود . _ کی برگشتی پسرم ؟ _ همین الان مادر گفت باشه عزیزم و رفت ، من از ترس خودم را قایم کرده بودم ، تازه یادم آمد کسی مرا نمی بیند ، از حماقتم خنده ام گرفت . با جوونه وارد هال شدیم ، چشمم بی اختیار روی مادره قفل شد ، چهره شکسته
و رنج دیده ای داشت ، زن فهمیده و کاملی به نظر می رسید ، خوب راه نمی رفت
و می لنگید انگار بعد از گذشت سالها ، از اینکه پا به این دنیا گذاشته بود
پشیمان شده و قلم پایش را خرد کرده بود ، به نظرم غمی وجود نداشت که او
تحمل نکرده باشد . موهای سفید ، صورت چروکیده و رنج کشیده ای داشت ، انگار
زندگی آنقدر او را پیچانده بود که طراوت و شادابی بدنش را کشیده باشد و
تفاله ای از بد بختی به جا گذاشته باشد . در صورتش با وجود خستگی مهربانی
غریبی موج می زد . چشمم به عکس روی میز افتاد . او ، شوهر و پسرش چقدر
جوانتر و شادابتر بود یک دستش را به گردن شوهرش و دست دیگر را روی سر بچه
اش گذاشته بود . میزان علاقه و انگیزه های زندگیش در آن عکس به وضوح پیدا
بود . به اتاق پسره رفتم ، بوی اتاق خودم را می داد ، عطر مرگ . در و دیوارش
عادی و آرام به نظر می رسید تلفیقی از آجر و ملات و گچ که رویش را رنگ
کشیده بودند ولی حتم داشتم که گاهی به وسیله شکنجه مبدل می شدند . جوونه
وارد اتاق شد با صدای بلند گفت : مامان کی می ری ؟ مادره جواب داد : نیم
ساعت دیگه عزیزم . جوونه ساکت شد و در را بست روی تختش دراز کشید و به حالت
منگی به سقف زل زد ، مدتی به همان حالت ماند ، می توانستم فشار افکاری که
احاطه اش کرده بودند را حس کنم . نگاهی به ساعت انداخت ، حدود سه ربع ساعت
گذشته بود بیرون رفت و مادره را صدا کرد ولی مادره رفته بود ، رنگش پرید ،
مردمک چشمش می لرزید و در اشک غرق بود . با تردید کشو میزش را باز کرد
مقداری قرص بیرون آورد ، بدون اینکه کشو را ببندد روی صندلی نشست . چند تا
قرص در دستش خالی کرد ، دستش می لرزید و دودلی در چهره اش موج می زد . من
هم اضطراب داشتم فکر می کردم نکند دوباره لگد به بختش بزند . فریاد می زدم ،
بالا و پایین می پریدم و می گفتم : بخور ، بخور . دستش را پایین آورد و از
پنجره نگاهی به بیرون انداخت ، انگار کسی به پنجره کوبیده باشد . فریاد می
زدم : نه لعنتی کوفتش کن ، حماقت نکن ، کلافه بودم و می ترسیدم پشیمان شود
. بالاخره قرصها را در دهان انداخت و به لیوان پر آب نگاه می کرد . قلبم
به تاپ تاپ افتاده بود و در حالی که اشک می ریختم گفتم : لیوان را سر بکش .
لیوان آب را نوشید . یک سی دی را روی دستگاه گذاشت ، موسیقی آرام ، گوش
نواز و غم انگیز بود .در حالی که اشک از گوشه چشمان بسته اش جاری بود ،
زمزمه می کرد : مادر.......مادر.........مادر...... کم کم صدایش خفه شد و
به خواب رفت . از اینکه راحت شده بود خوشحال بودم اما گریه می کردم . چون او رفت ولی
من بودم . قیافه راحتش را که نگاه می کردم حسودیم می شد تنها کاری که از
دستم بر می آمد این بود که کنارش دراز کشیدم چشمانم را بستم و به هیچ فکر
نمی کردم ، انگار که مرده باشم ، از این حالت کیف بی حدی داشتم ... صدایی مرا از آن دنیا بیرون کشید انگار یکی جوونه رو صدا می کرد ، از
اتاق بیرون رفتم مادره با یک پیرمرد درون حال بودند و دنبال جوونه می گشتند
، جا خوردم دلم برای مادره می سوخت ، او که نمی توانست درک کند پسرش چقدر
خوشبخت شده بود . بالاخره مادره به اتاق آمد گفت: چه خبرته مادر چه وقت
خوابیدنه ، چقد میخوابی نگاهی به میز انداخت : نگا کن و کشو را بست دوباره
رو به جوونه کرد و گفت : پاشو دیگه ....پاشو ولی فایده ای نداشت . ساعت را
نگاه کردم در کمال تعجب 12 ظهر روز بعد بود . اصلا متوجه گذر زمان نشده
بودم . مادره وقتی دید پسرش بیدار نمی شود پیر مرد را صدا زد اما او هم
نتوانست بیدارش کند . ترس و اضطراب در چهره شان بخصوص مادره موج می زد .
جیغ بلندی کشید . پیرمرد هم در حالی که جوونه رو تکان می داد و مگفت بیدار
شو پسرم بیدار شو بابایی چشمش به جلد قرصها که بالای میز بود افتاد . نگاهی
به آنها انداخت ، رنگش پرید و با دو دستش بر سرش کوبید . او را به
بیمارستان رساندند در اورژانس دکتر او را با گوشی معاینه کرد ، دو انگشتش
را روی رگ گردنش گذاشت ، به چشمان جوونه نور انداخت و گفت متاسفم دیر شده .
آه و ناله مادره و پدره تمام فضای بیمارستان را فرا گرفت... اصلا برایم مهم نبود که آن جوان چرا خودش را کشت . چون اگر من هم می
توانستم خودم را بکشم دلیلش به کسی ربطی نداشت ، در ضمن زندگی کردن و زیستن
احتیاج به دلیلی دارد که انسان را قانع کند و الا مردن یک حقیقت مطلق و
انکار ناپذیر است و دلیلی نمی خواهد. خسته با بار غم و اندوه بیشتر و حس حسادت فراوانی به خانه آمدم ، دراز
کشیدم فکرهایم مرا احاطه کردند . یک لحظه به یاد عکس خانواده ی آن جوان
افتادم . حالا مادره چه انگیزه ای برای زنده بودن داشت ؟... ادامه دارد... نظر...
می دانستم که تا آخر عمر محکوم به تحمل زجر و سختی هستم عمری که
احتمالا نهایتی نداشت . گاهی فکر می کردم که روزی خواهد رسید که تمام
انسانها و موجودات دیگر به آخر خط یعنی مرگ می رسند و فقط من می مانم ،
سراسیمه به این طرف و آن طرف می روم ، از در و دیوار ، خاک ، سنگ و هر چیز
دیگری که می بینم التماس می کنم با من حرف بزنند و از تنهایی نجات دهند ،
ولی بی نتیجه می ماند .
مدتی به روال سابق گذشت ، از دوستم خبری نداشتم تصمیم گرفتم پیشش بروم و
روحیه ام را عوض کنم در راه همه چیز فرق کرده بود مردم نه تنها به من نگاه
نمی کردند بلکه انگار اصلا متوجه ام نبودند . به خانه دوستم که رسیدم زنگ
زدم کسی در را باز نکرد ، دوباره زنگ زدم ، با خود گفتم شاید زنگ خراب باشد
محکم در را کوبیدم ، فایده ای نداشت . خانه نبود برگشتم ، چند قدمی بر
نداشته بودمکه او را دیدم ، از روبرو می آمد خوشحال شدم کنارش رفتم و سلام
کردم ، جوابم را نداد دوباره سلام کردم ، جواب نداد . نمی دانستم چرا جواب
نمی داد من که کاری نکرده بودم . او از چه ناراحت بود ؟! دو سه هفته می شد
که او را ندیده بودم تا به حال اینقدر به من بی محلی نکرده بود . دنبالش
رفتم پرسیدم : چیزی شده؟ چرا جواب نمی دی؟ سکوت کرده بود ، طوری رفتار می
کرد که انگار نه متوجه ام شده و نه صدایم را می شنود جلویش ایستادم تا مانع
رفتنش شوم در عین ناباوری از میانم رد شد!!! یکه خوردم دوباره خودم را
جلویش انداختم ، همان اتفاق تکرار شد . با خود گفتم حتما خوابم و کابوس می
بینم . دنبال دوستم رفتم و صدایش کردم ، جواب نمی داد این کار را چند جای
دیگر با افراد دیگر هم انجام دادم ولی فایده ای نداشت . در گوشه ای نشستم و
منتظر بیدار شدنم ماندم سا عتها گذشت خسته شدم ، حالت غریبی داشتم و در
خیابانها پرسه می زدم هر کس به کار خودش مشغول بود و من در این میان گیج و
منگ بودم . هوا تاریک شده بود در گوشه پارکی روی یک نیمکت دراز کشیدم و
خوابیدم. احساس گرمای شدیدی می کردم چشمانم را باز کردم ، جز نیروی مبهمی که
چشمانم را آزار می داد چیزی ندیدم انگار با دستانش پلکهایم را فشار می داد
به زحمت دوباره آنها را باز کردم ، در یک آن تمام اتفاقات دیروز پیش چشمم
نقش بست ، از اینکه بالاخره بیدار شدم خوشحال بودم ، اما انگار دنیا را بر
سرم خراب کرده باشند متوجه شدم ، که روی نیمکت پارک نشسته ام . پس این
کابوس تا کی طول می کشید؟ و من کی بیدار می شدم ؟ دکه ای که در پارک
ساندویچ میفروخت مرا به یاد گرسنگیم انداخت ، آنجا رفتم و ساندویچ خواستم ،
جوابم را نمی داد ، سرش داد کشیدم ، فحشش دادم و به او سیلی زدم اما دستم
از میان صورتش رد شد ، چشمانم سیاهی می رفت و دنیا دور سرم می چرخید . تازه
متوجه شدم که وجود خارجی ندارم ، از آنجا بیرون آمدم . در پیاده رو راه می
رفتم بدون اینکه مسیرم را عوض کنم اگر کسی از روبرو می آمد از او رد می
شدم ، حالتی از ترس ، اضطراب ، کیف و خنده در وجودم بود . دیدن بی تفاوتی
دیگران اصلا متعجبم نمی کرد اینکه به کارهایم نمی خندیدند مرا به تعجب وا
می داشت . آیا درست مثل آن چیزی که در فیلم ها و داستانها دیده و شنیده بودم به
روح تبدیل شده بودم؟! باورم نمی شد ، ولی همه چیز به این امر گواهی می داد .
به خانه برگشتم دستم را به طرف دستگیره در بردم در کمال ناباوری آن را
پیچاندم و باز کردم ، انتظار داشتم دستم از آن رد شود ، شور و شوق مضاعفی
داشتم یخچال را باز کردم و چیزی خوردم بالاخره از این کابوس نجات یافته
بودم ، تلفن را برداشتم ، شماره دوستم را گرفتم ، هر چه زنگ می خورد گوشی
را بر نمی داشت ، چند بار قطع شد ، دوباره گرفتم اما باز گوشی را بر نمی
داشت ، با خود گفتم نکند دوباره.... دستم را محکم به میز کوبیدم صدای
برخورد دستم با میز بلند شد و دستم به شدت درد گرفت خوشحال شدم . فکر کردم
این کابوس هر چقدر هم بد بود ولی فکر تازه ای بود و از کابوسهای تکراریم
بهتر بود ، اصلا هیچکس مثل من کابوس نمی دید از این بابت به خود می بالیدم .
دوباره به قصد خانه دوستم بیرون زدم در را بستم و برای اطمینان یک مشت به
دیوار خانه روبرو زدم دستم درد گرفت ، اطرافم را نگاه کردم کسی نبود و الا
فکر می کرد دیوانه شده ام . در راه به این فکر می کردم که وقتی با دوستم چت کنم
کابوسم را تعریف خواهم کرد و کلی خواهیم خندید . آنقدر در این فکر بودم که متوجه نشدم کی و چگونه به خانه دوستم رسیده ام . زنگ زدم در باز نشد در زدم در باز نشد ، همسایه شان را دیدم در باره
دوستم از او سوال کردم ، انگار متوجه ام نمی شد ، بند دلم پاره شد ، بدنم
می لرزید و دهانم خشک شد ، دوباره با صدای بلندتر و با امید اندکی حرفم را
تکرار کردم ، با وجود اینکه یکی دومتر بیشتر از هم فاصله نداشتیم ، عکس
العملی نشان نداد . بی حال شدم و همانجا نشستم .
انگار با من بازی می شد . خودم را سر راه چند نفر قرار دادم ، همه آنها از بدنم عبور کردند . روح شبه یا هر چیز دیگر . کلکسیون بدبختیهایم همین را کم داشت . من به روح و اینکه انسان بمیرد روحی خواهد داشت اعتقادی ندارم ولی در آن لحظات اعتقادات معنی نداشتند ، من وجود خارجی نداشتم . تصمیم گرفتم از یک دیوار عبور کنم با سرعت به طرفش رفتم ، با صورت محکم به دیوار برخورد کردم ،
طوریکه خون دماغ شدم . باز بیدار شده بودم ، تعجب نکردم ، حتما این وسیله
جدید شکنجه من است که باید به آن عادت کنم ، به مغازه ای رفتم و دستمال
خواستم تا جلو خونریزی بینیم را بگیرم ، خون قطره قطره به زمین می ریخت ، در
حالی که سرم را پایین و جلو نگه داشته بودم ، دستم را زیر قطرات خون گذاشته
بودم تا لباسم کثیف نشود ، منتظر دستمال بودم ، دوباره تکرار کردم ، او
نمی شنید . کلافه شدم محکم سرم را به دیوار مغازه کوبیدم خونریزی بیشتر شد و
درد شدیدی حس می کردم به مغازه دار نگاه کردم تا عکس العملش را ببینم ،
متوجه ام نبود .
نمیدانستم چه اتفاقی افتاده ، مشتم را به طرف مغازه دار انداختم ، از
بین بدنش رد شد ولی به دیوار که می زدم برخورد می کرد . حتی کسی متوجه خونی
که روی کف مغازه و بعضی از اجناس ریخته بود نمی شد . در خیابان شیر آبی را
پیدا کردم و خون دماغم را بند آوردم . با حالتی خسته ، شکسته و مایوس در
خیابانها راه می رفتم که بچه ای با دوچرخه اش به من برخورد کرد پرت شدم و
به زمین افتادم ولی دوچرخه بدون اینکه در حرکتش خللی وارد شود به راهش
ادامه داد . من وجود داشتم اما نبودم ! حالتی پست و حقیرانه که پودرم میکرد
. چند روز که گذشت متوجه شدم با تمام اشیاء و چیزهای غیر زنده ارتباط عادی
داشتم ولی در مقابل زندگان مثل شبه بودم . مطمئن بودم که روح نیستم چون
اگر روحی وجود داشت به گفته ی کسانی که معتقد بودند باید از جسمی جدا شود
ولی در این چند روزه هر چه گشتم جسمی را پیدا نکردم هنوز نمرده بودم اما زنده هم نبودم چون
در عالم زنده ها جایی نداشتم . البته این حالت برایم غریبه نبود و در زندگیم
چنان خللی وارد نمی کرد . شاید از همان روز اول همین گونه بوده ام ولی
بعد از آن خواب آرام و رسیدن به آرامش رویاییم و بعد از آنکه بیدار شدم این
حالت خود را کاملا نمایان کرده بود ، طوری که همان اندک رابطه ای که
مصنوعی هم بود ، به طور کامل محو شده بود .
می توانستم بخوابم از این بابت خوشحال بودم . اگر غیر این بود چه سخت و طاقت فرسا می شد
. فکرش را که میکردم دیوانه می شدم ، چون خواب ، علاوه بر اینکه استراحت
بدنی ، فکری و مغزیست . برای چند ساعت تو را از دنیای کثیف بیداری و
رفتارها و واقعیات چندش آور و منزجر کننده ی آن دنیا خلاص می کند ، حتی اگر در
خواب کابوس ببینی ، اصلا کابوس عصاره ی وحشتناکی از غم ها ،ظلمها و بیداد
گریهاست که در دنیای واقعی و بیداری می بینی و تحمل می کنی . در ضمن همیشه
در خواب کابوس نیست . گاهی رویاها را در خواب می شود دید و در آن به
هرچیزی که در عالم کثیف بیداری حسرتش به دلت مانده ، می توانی برسی ، به خصوص در خواب ابدی می توانی به آرامش ابدی برسی .
کارم به جایی رسید که با در و دیوار حرف می زدم و از آنها التماس می
کردم جوابم را بدهند . حتم داشتم که دیوانه ام ، اصلا دیوانگی جز این نبود و
کارهای من جز دیوانگی چیزی نبودند . ادامه دارد... نظر ...
خیلی خسته شدم دراز کشیدم ، حس کردم در همان حالت به زمین میخکوب شده ام
انگار زمین مرا جذب می کرد و به سوی خود می کشید . باید بلند می شدم اما از
فرط خستگی توان هیچ کاری را نداشتم . پلکهایم سنگینی می کرد ، گلویم راحت
شده بود! از این بابت خوشحال بودم ، به طرز عجیبی احساس سبکی می کردم
طوریکه می توانستم در هوا معلق باشم و به این سو و آن سو بروم . نزدیک
آیینه رفتم تا خود را در این حالت بی وزنی ببینم . هنوز گریه می کردم . نمی
توانستم از جایم تکان بخورم چشمانم روی آیینه قفل شده بود و توان تکان
دادنشان را نداشتم وحشت کردم گلویم پاره شده بود و رگ و ریشه اش بیرون زده
بود ، با ترس و اضطرابی که داشتم نمیتوانستم تکان بخورم . کاش خودم را می
کشتم . از آیینه خبری نبود . دراز کشیده بودم
خواستم بلند شوم اما انگار به زمین میخکوب شده بودم . خسته بودم ، خسته .
به هر زحمتی که بود بلند شدم . چشمانم به پنجره افتاد خواستم خودم را از
پنجره پرت کنم ، تا نزدیکش رفتم ، تازه متوجه شدم که صبح شده و هوا کاملا
روشن بود . پشیمان شدم ، لباسم را پوشیدم و از خانه بیرون زدم از خیابان که
رد می شدم احساس می کردم همه مرا زیر نظر داشتند و می پاییدند . البته
برایم عادی بود . یک سیگاری حشیش بار زدم تا انتقام دیشبم را بگیرم... گاهی
با خودم حرف می زدم ، متوجه رفتار غیر عادی خودم بودم ، با گامهای بلند و
بی هدف در خیابانها پرسه می زدم ، حرکاتم به نظرم مسخره می آمد زیر چشمی
اطرافم را می پاییدم تا عکس العمل مردم را ببینم ، هر لحظه منتظر بودم که
صدای قه قهه اطرافم را پر کند فکر می کردم که همه مرا به هم نشان می دهند و
در گوش هم پچ پچ می کنند . از این کارشان خنده ام گرفت ، نتونستم جلوی
خنده ام را بگیرم ، سریع با گامهای بلند راه می رفتم و می خندیدم به خود که
آمدم در حال دویدن بودم . ایستادم ، حالت خوش آیندی داشتم ، باورم شده بود
که دیوانه هستم ، به هیچ وجه حاضر نبودم دیوانگیم را انکار کنم ، با خود
زمزمه می کردم : من دیوانه ام ، من دیوانه ام... گرمای
شدیدی حس می کردم و هر لحظه تحملش سخت تر می شد ، هوا خفه و راکد بود حتی
کوچکترین نسیمی نمی وزید و آ فتاب با قدرت تمام می تابید طوری که انگار
تمام گرمایش را برای من می فرستاد مثل اینکه به من خیره نگاه می کرد و مرا
زیر نظر گرفته بود ، من هم از خجالت نگاه سنگینش و ترسی که از او داشتم ،
مرتب عرق می ریختم ، دلم برای خودم می سوخت ، اما از درماندگی و بیچارگیم
لذت می بردم . متوجه پیرمرد و پیرزنی شدم که از روبرویم می
آمدند . در چشم آنها و نگاهشان نوعی حس ترحم پیدا بود .همدیگر را نگاه
کردند ، به هم چیزی گفتند ، شعاع دیدشان به طرف من چرخید و با حالتی که
انگار بغض کرده باشند و تاسف بخورند سرتا پایم را برانداز کردند . هر دوی
آنها قیافه ای شکسته و صورتی رنج کشیده داشتند آرام از کنارم رد شدند ، به
زحمت راه می رفتند ، کاش نظر آنها را در مورد سالهایی که گذرانده بودند و
اینکه مرگشان نزدیک شده را می پرسیدم ، شاید می فهمیدم در پس قیافه شکست
خورده و چروکشان ، چه دردهایی پنهان است . حس غریبی داشتم ، پیری خودم را
تصور کردم ، صورت چین خورده ، موهای سفید و قیافه ی در هم پیریم پیش چشمانم
نقش بست . خیلی زشت تر و احمقتر شده بودم. حتم دارم وقتی پیر شوم با وجود
اینکه جسمم فرسوده می شود و قدرتم را از دست می دهم ولی افکار بچه گانه و
رفتار خنده دارم ، تغییری نخواهد کرد ، چشمانم را بستم تصور کردم که در اوج
پیری ، در بستر بیماری افتاده ام طوریکه توان کوچکترین حرکتی را ندارم و
انتظار مرگ را می کشم . این حس را دوست داشتم و می خواستم مدتها در این
حالت بمانم اما با صدای خنده ای به خود آمدم ، متوجه شدم که مدتهاست در
پیاده رو بدون هیچ حرکتی ایستاده ام ، در تمام این مدت کسی مرا زیر نظر
داشته و چیزی نگفته بود ، فقط می خندید طوریکه نمی توانست جلو خنده اس را
بگیرد . تمام لباسهایم خیس عرق بود حرارت خورشید مستقیم به سرم می خورد ،
سرم به حدی داغ شده بود که احساس می کردم مغزم در آن می جوشد . راه افتادم ،
چشمانم سیاهی می رفت ، تلو تلو می خوردم ، صدای خنده اش بلند تر شد اگر تا
چند ثانیه دیگر خنده اش بند نمی آمد حتما بلایی سرش می آمد. به
خانه رسیدم آب سرد را باز کردم و با لباسهایم زیر دوش رفتم . بیرون که
آمدم به آیینه نگاه کردم . موهایم صاف به طرف پایین کشیده شده و قطره قطره
آب از آن می چکید . در همان حالت و جلو آیینه پیریم را مجسم کردم . تصویر
بهتر و جامع تری از یک دیوانه که بچگی را در انتظار مرگ به پیری رسانده بود
و هنوز انتظار می کشید . دلم می خواست در همین حالت می مردم و مرگ خود را
می دیدم . آیینه مرا به دنیای دیگری برده بود! جای غریب و
نا آشنایی ، انگار دراز کشیده بودم و زمین با نیروی عجیبی مرا به سوی خود
می کشاند ، سرم را چرخاندم یک پنجره کنارم بود انگار در توهم به سر می بردم
آن طرف را نگاه کردم دوستم را دیدم که روی یک صندلی قوز کرده و دستانش را
در موی سرش قفل کرده بود . حتما باز کابوس می دیدم . بوی تند مواد ضد عفونی
کننده و الکل حالم را خرابتر می کرد ، با صدای بی جان و بریده بریده دوستم
را صدا زدم ، بلافاصله سرش را برگرداند نگاه تعجب آمیزی کرد ، بلند شد و
به سویم آمد . گفت: پسر چه بلایی سر خودت آوردی؟ فقط گفتم اینجا چیکار می
کنم؟ گفت : هر چه سعی کردم با تلفن باهات تماس بگیرم گوشیو ور نمی داشتی
تا اینکه اومدم خونت . در باز بود ، تعجب کردم ، چند بار زنگ درو زدم ولی
نیومدی گفتم لابد بیرون رفته درو باز گذاشته الان میادش . چند دقیقه صبر
کردم وقتی نیومدی رفتم تو خونه همه چی بهم ریخته بود ، صدای دوش حموم میومد
فکر کردم حموم باشی خواستم صدات کنم ، دیدم جلو آینه افتادی و آب دوشم باز
بود ، چند بار صدات کردم جواب ندادی به صورتت آب پاشیدم ، فایده ای نداشت .
اوردمت بیمارستان الان 48 ساعتی هست که بیهوشی . تمام این
مدت به حالت منگ و گیجی به حرفهایش گوش می دادم ، صدایش در گوشم می پیچید ،
سعی کردم بلند شوم ، دستم دنبالم نمی آمد متوجه شدم که سرم به دستم وصل
بود ، آن را بیرون کشیدم و راه افتادم سرم در می کرد و سکندری می خوردم .
هنوز منگ بودم حس کردم کسی دنبالم می آید ، سرعتم را بیشتر کردم، پشت سرم
را نگاه کردم دوستم بدون اینکه چیزی بگوید دنبالم می آمد فقط گفت: صب کن
لباساتو بپوش . تازه متوجه شدم که لباس بیمارستان تنم کرده بودند . به کمک
دوستم بدون آنکه کسی متوجه شود از آنجا در رفتم ، ضعف داشتم هر طوری بود
چیزی خوردم از اینکه از محیط خفه بیمارستان خلاص شده بودم احساس راحتی می
کردم . دوستم بدون هیچ حرفی به من و حال و روز خرابم خیره شده بود بالاخره
به حرف آمد و گفت : با خودت چیکار کردی؟ حرف بزن. فکر کردم اگر دوستم نمی
آمد حتما می مردم . نمی دانستم باید از او تشکر کنم یا یقه اش را بگیرم که
چرا مانع رها شدنم شده بود. _ هی با توام چرا ماتت برده؟ _ هیچی حالم بد شد الان که بهترم . _ هر جور راحتی نمی خوای نگو . انگار منتظر شنیدن همین حرف بودم . من عادت کرده بودم که وقتی سراغ دوستم می روم دردهایم را فراموش کنم و ساعتی خوش باشم . نمی خواستم او را ناراحت کتم در ضمن جوابی برای سوالش نداشتم چه باید می گفتم . از دوستم جدا شدم و به خانه برگشتم . دوستم اصرار داشت با او بروم تا مراقبم باشد ، ولی قبول نکردم .تنهایی را دوست داشتم و ترجیح می دادم . به اتاقم که وارد شدم در ، دیوار و هر چه در آنجا بود به من سلام کردند . نوعی حس دلتنگی همراه با تنفر نسبت به ذره ذره ی اتاقم حس می کردم . به اطرافم که نگاه می کردم بی اراده خودم را برای شکنجه شدن آماده می کردم . اصلا از همان دم در که وارد شدم همه ی دردها ، کابوسها و فکرهای پلیدی که مخلوطی از خیال و واقعیت بودند ، معجون مرگباری ساخته بود و به استقبالم آمدند ، به من خوش آمد می گفتند ، پچ پچ می کردند و می خندیدند . از دیدن این حالت حسی از اضطراب ، بیقراری و کیف وجودم را گرفت . مثل اینکه در صف مرگ ایستاده باشی و بدانی که بزودی نوبت به تو می رسد . در بینشان نشستم و همراه آنها می خندیدم . فکرش را که می کردم ، حق داشتند من هم اگر جای آنها بودم و یک احمق را برای گذراندن اوقاتم پیدا می کردم که با اذیت کردنش تفریح کنم حتما این کار را می کردم . از حسن انتخابشان خوشم آمد ، هیچ کس را بهتر از من نمی توانستند پیدا کنند اصلا دلیل اینکه مرا تا به حال زنده گذاشته بودند همین بود . از طرفی من هم به این وضعیت عادت کرده بودم و شاید اگر زندگیم جور دیگری بود بیشتر عذاب می کشیدم . با خود می گفتم نباید نا شکر باشم ، و زمزمه می کردم : من راضیم ، من راضیم و آنها بیشتر می خندیدند ، من هم می خندیدم . ادامه دارد... نظر...
حیران قسمت دوم پیش دوستم رفتم ، احساس کردم قیافه ام در هم و
شکسته است ، نمی خواستم از مشغله های ذهنیم کسی چیزی بفهمد ، نیشم را باز
کردم و مدتی با هم گفتیم و خندیدیم ، باید این لحظات را غنیمت می شمردم چون
جز او دوست دیگری نداشتم ، او را هم خیلی کم می دیدم . با هم یک سیگاری حشیش کشیدیم . این تنها چیزی بود که مرا برای مدت
کوتاهی واقعا بی خیال می کرد ، احساس کردم که از قید و بند قوانین دست و پا
گیر زندگی آزاد شده ام ، هیچ چیز غیر ممکنی برایم وجود نداشت ، از حالی که
داشتم خوشم آمد یک سیگاری دیگر بار زدم و کشیدیم . هر کدام در عالم خودمان
سیر می کردیم به نظرم رسید که وقت انتقام رسیده است آری باید انتقامم را
از فکرهای همیشگیم می گرفتم . با خودم وردی خواندم و شروع به تقسیم شدن
کردم ، از روی خودم تکثیر می کردم آنقدر زیاد شدیم که اطراف تمام غم ها ،
افکار و اندوه هایی که مرا پوکانده بودند را احاطه کردیم ، و بلند به آنها
خندیدیم . اما افسوس که زیاد دوام نیاورد و به عالم حقیقی بر گشتم . لبهایم
بس که باز مانده بود خسته بودند انگار دلشان برای حالت اولشان تنگ شده
بود. از دوستم جدا شدم ، به خانه بر گشتم . از ترس اینکه نکند غم ها و فکرها
دوباره به من حمله کنند خودم را به خواب زدم ، خوابم نمی برد با خودم حرف می
زدم ، این ور و آن ور می کردم ، کم کم پلکهایم سنگین شد در خواب و بیداری
بودم که صدایی شنیدم : تو از مرگ نمی ترسی ؟! نیروی عجیبی بلافاصله مرا از
جایم بلند کرد. گفتم : تو کی هستی ؟ چه می خواهی ؟ بیا و مرا راحت کن ... سنگی محکم به شیشه پنجره خورد ، بیرون را نگاه کردم کسی نبود ترس تمام
وجودم را گرفت . راستی آیا از مرگ می ترسیدم ؟ هیچ کس مرگ را دوست ندارد و
همیشه در هر فردی ترس از مرگ وجود داشته و دارد . اما میزان ترس بستگی به
وضعیت زندگی شخص دارد . هر قدر که مرگ ترسناک باشد گمان نمی کنم که از
زندگی من و کابوسهایش ترسناکتر باشد ، پس مجبورم که از او نترسم و او را
بخواهم .
مجموعه ای از دردها ، هوس ها ، و رفتار های از پیش تعیین شده ، زندگی
مرا تشکیل می دهند و من کورکورانه آنها را در مسیری که آخرش پیداست دنبال
می کنم . اینها همان گونه که زندگیم را تشکیل می دهند ، آن را آرام آرام
تباه و نابود می سازند ، تا به مرگ برسم. مرگ بالاخره می آید و مرا با خود
خواهد برد ، اگر جان کندن سخت و هولناک باشد فرقی نمی کند که کی بمیریم چون
مرگ کار خودش را می کند ، پس اگر زودتر بیاید با همه سختیش مرا از چنگ
زندگی سگیم آزاد خواهد کرد . در همین افکار بودم که خوابم برد . با صدایی از خواب پریدم ، انگار کسی
با سنگ به پنجره می کوبید ، پنجره را باز کردم ، احساس سبکی می کردم انگار
در بین زمین و آسمان باشم . صدایی مرا به سوی خود می خواند ، انگار از خود
اراده ای نداشته باشم بدون هیچ هراسی خود را از پنجره پرت کردم ، رو به
بالا می رفتم!!! مثل اینکه پرواز کنم! از آن بالا می توانستم همه چیز را
ببینم چشمانم بصورت غیر عادی و باور نکردنی می دیدند ، می توانستم همه
آنهایی که کابوس می دیدند را ببینم . احساس می کردم کسی دایم مراقب من است ،
شاید میخواست برایم لالایی بخواند. در آن حالت هم فکر ها و پلیدی ها دورم
را احاطه کردند ، دوستم نیز بین آنها بود ، مرتب به سیگار پک می زد و بلند
می خندید . دیگر نتوانستم خود را نگه دارم سنگین تر شده بودم به خود که
آمدم در حال سقوط بودم ، فریاد کشیدم ، با صدای فریادم از خواب پریدم ، نفس
نفس می زدم ، قلبم تند میزد ، رنگم پریده بود و تمام تن و سر و صورتم خیس
عرق بود. عجب کابوسی. حس می کردم تب دارم و می سوزم . کاش مرگ می آمد و راحتم می کرد ، دمای
بدنم به حدی بالا بود که احساس کردم تک تک اعضایم پخته می شوند ، بویشان را
حس می کردم ، بین زمین و آسمان معلق بودم ، همه چیز پیش چشمم چندش آور و
مزخرف بود نمی دانم نیرویی که گلویم را فشار می داد از چه بود . بی اراده
خنده ام گرفت فکر اینکه این خنده چه بی موقع و بی جا بود شدت خنده ام را
بیشتر کرد ، اما انگار کار اشتباهی کرده باشم ، بلافاصله ساکت شدم طوریکه
کوچکترین اثری از خنده روی لب و صورتم نماند و به کلی محو شد. چند ثانیه یا
دقیقه درست نمی دانم ، سکوت کردم ، انگار منتظر شنیدن چیزی باشم . نیروی
عظیمی تمام وجودم را فرا گرفته بود و اجازه کوچکترین صدایی را به حنجره ام
نمی داد ، احساس کردم تمام سلولهای بدنم به صورتی هماهنگ و باور نکردنی با
نیرویی شگرف به گلویم فشار می آورند هر آن منتظر بودم که گلویم بر اثر فشار
از هم پاره شود . مثل اینکه تمام دردها و پلیدیهای دنیا بصورت بغضی
وحشتناک در گلوی من جمع شده بودند. فریاد کشیدم ، ناله زدم ، شاید بتوانم
خودم را راحت کنم ، اما فایده ای نداشت . رفتم آبی به سر و رویم بزنم در
آیینه که نگاه کردم ، گریه می کردم بی آنکه متوجه باشم . گریه می کردم و
سیل اشک از چشمانی که محکوم به باریدن بود سرازیر بود . با خود گفتم حتما خوابم برده ، کابوس می بینم . اما چه خواب و چه بیدار فرقی نداشت ، من زجر می کشیدم . کاش می شد راحت شوم . به نظرم آمد کسی مرا زیر نظر دارد ، تمام رفتار و حرکات مرا با دقت نگاه
می کتد . برایم مهم نبود چه فکری در موردم می کند . نمی دانستم هنوز گریه
می کردم یا نه! شاید همیشه و در هر حال حتی گذشته های دور گریه می کردم ولی
تا به حال متوجه نشده بودم. لحظه ای با خود گفتم نکند دیوانه شده باشم ، از این فکر خوشم آمد همیشه
می خواستم دیوانه باشم چون هر کاری که انجام می دهد ، حتی اگر بر خلاف
قوانین مسخره و دست و پا گیری که آدمها برای خود گذاشته اند باشد ، آن را
به حساب دیوانگیش می گذارند .
داشت باورم می شد دیوانه شده ام. در حالی که منتظر ترکیدن گلویم بودم ، چشمانم را بستم . با خودم فکر
کردم مرگ به من زل زده ، حرکاتم را زیر نظر دارد و مترصد وقت مناسبی است تا
کار را یکسره کند مثل درندگانی که در کمین منتظر لحظه ای هستند که بیخ
گلوی شکارشان را بچسبند و او را تکه تکه کنند . فرق من این بود که بیشتر از صیاد بی تاب و بیقرار آن لحظه بودم . دوست داشتم در این حالت بمانم و بیشتر به این موضوع فکر کنم اما از ترس اینکه خوابم ببرد و کابوس ببینم چشمانم را باز کردم . خسته بودم ، در حالت عذاب سختی به سر می بردم . به سرم زد که خودم را بکشم و راحت شوم . اما در حد حرف بود ، کوچکترین رغبتی به انجام این کار نداشتم ، فکر مسخره ای به نظرم آمد . چون هنوز وابستگی غریبی به دنیا داشتم ، یک وابستگی پوچ و بی معنی مثل معتادی که در عین تنفر از مواد مخدر با وجود اینکه تمام هستیش را تباه کرده ، اما نمی تواند از او دست بردارد و دیوانه وار به آن چسبیده است . من هم به نوعی به دردها ، غم ها ، و کابوسهایم نیاز داشتم در حالی که سخت ازشان متنفر بودم طوریکه آرزوی خلاصی از دستشان را داشتم. چه زنده چه مرده ی من ، در هر دو صورت ، آنها برنده اند ومن محکوم به باختنم، بازنده همیشگی... ادامه دارد... نظر...
میخوام
یکی دیگه از داستانامو براتون بذارم. این یکی خیلی طولانی تره لطف کنین و
با داستان همراه بشین بعدا پستای زیادی برا این داستان میزارم که می خوام
همه رو بخونین . نظر هم یادتون نره حیران قسمت اول یکی پرسید از مرگ نمی ترسی؟! جواب دادم نمی دانم ، با او روبرو نشده ام . ولی از زندگی وحشت دارم. زندگی یعنی در انتظار مرگ پوسیدن. هنوز نفس می کشم. قبلا
کمتر به این حالت دچار میشدم ، اما الان اکثر اوقات در فکر فرو می روم. با
گذر هر دقیقه و ثانیه تحمل زنده بودن برایم سخت تر می شود . دیگر حتی صدای
نفسهایم هم حالم را به هم میزند ، فکرش را که می کنم می بینم انسانها چه
سیر مسخره ای را طی می کنند: از نقطه ای به نام تولد شروع می کنند تا به
نقطه ی دیگری به نام مرگ می رسند . آنها که رفتند جایشان را عده دیگری پر
می کنند و کارهای نسل قبل را تکرار می کنند . ممکن است طرز و نوع زندگیشان
فرق کند ولی اصل موضوع فرقی نمی کند : بچه باش تو سری بخور ، اشتباه کن ،
خوب بخور که زنده بمانی ، بزرگ شو ، جنس مخالف را بپرست ، جماع کن ، خوب
بخور که زنده بمانی ، پیر شو و بمیر تا بعدیها برسند. اما هنوز یک وابستگی دور و مبهم به دنیای اطرافم دارم که فاصله من تا مرگ را تشکیل میدهد. از
نقش بازی کردن خسته شده ام ، وقتی از خودم خسته می شوم احساس می کنم بهتر
است با کسی حرف بزنم شاید از چنگ افکار مایوس کننده ام خلاص شوم . سعی می
کنم در تمام زمانی که در جمع می گذرانم نیشم باز باشد ، تا حد امکان از
دنیای واقعیم فاصله بگیرم و لحظه ای خوش باشم . وقتی باز تنها میشوم افکارم
دوباره مرا احاطه می کنند و به چشمانم زل می زنند ، در گوش هم پچ پچ می
کنند ، بلند می خندند ، کم کم ذهنم را تسخیر کرده و مرا در خود غوطه ور می
کنند البته این بار با شدت بیشتر ، چون وقتی بی خیالی دیگران را می بینم به
سطحی نگری و نگاه کودکانه و احمقانه ی آنها به زندگی و محیط پیرامونشان
حسرت می خورم با خود می گویم کاش من هم این گونه بودم اما وقتی نیستم
اجبارا به افکار تاریک و تکراریم پناه می برم . این روزها
بیشتر فکر می کنم . مثلا : احساس می کنم تب کرده ام چه حالت غریب و نفرت
انگیزی انگار در بین زمین و آسمان معلق باشی و انتظار مرگ را بکشی . تمام
بدنم عرق کرده دلم می خواهد بخوابم. چون در خواب راحتی مرگ را حس می کنم .
اما این روزها خوابم هم آشفته شده ، مرتب کابوسهای وحشتناک می بینم . احساس
می کنم مرگ مثل همزاد مثل سایه یا هر چیز دیگر قدم به قدم و لحظه به لحظه
با من است گاهی خود را به من نشان می دهد و گاهی قایم می شود. طوریکه انگار
با من بازی می کند و می خواهد لج مرا در آورد . شاید از آزار دادن من لذت
می برد . مهم نیست من عادت کرده ام . فقط کاش زودتر بیاید و کار را یکسره کند. گاهی
احساس می کنم که کسی خوابیده است و تمام آنچه برای من اتفاق می افتد را در
خواب می بیند و تحمل می کند . حتما روزی از خواب بر خواهد خواست و با خود
خواهد گفت : عجب کابوسی! حتم دارم او که این کابوس یعنی زندگی من را می
بیند سخت بیمار است و در تب شدید و بیقراری به خواب رفته ، خوابش آشفته شده
و کابوس وحشتناکی می بیند که هنوز ادامه دارد . عجب خواب طولانی ، لعنتی و
کسالت باریست، لابد زمانیکه بیدار شود با خود می گوید کاش در تب میسوختم و
هر گز نمی خوابیدم. هنوز نفس می کشم ، با هر نفس زندگی را
می بلعم از آن بوی مرگ و اندوه را می گیرم و بقیه اش را پس می فرستم ، کاری
که در هر ثانیه انجام می دهم و خسته نمیشوم . جز این چیزی از زندگی نمی
خواهم . بهتر بگویم جز این به من نمی رسد . اما این را هم نمی خواهم ، از
بلعیدن مداوم زندگی نکبت بار متنفرم . باید چاره ای بیاندیشم . شبی در اتاقم نشسته بودم ، با اشتیاق تمام زندگی را می بلعیدم و قی می کردم ، صدایی سکوت را شکست : تو از مرگ نمی ترسی؟! در تب می سوختم ، تب همیشگی . نمی دانم صدا از کجا بود ، گوش نواز بود و مرا به آرامش می رساند . سکوت کردم ، منتظر ماندم که حرفش را تکرار کند ، ولی صدایی نیامد ، در ذهنم صدا را همان گونه که بود مرور کردم : تو از مرگ نمی ترسی ؟ صدایی که تا عمق وجودم رخنه می کرد ، شبیه به لالایی مادر برای بچه اش یک لحظه به فکرم رسید که مرگ آمده و برایم لالایی می خواند تا مرا آرام خواب کند ، چشمانم را بستم و منتظر صدای لالایی ماندم ، لالایی مرگ برای بچه اش. چشمانم را که باز کردم صبح شده بود . یعنی خوابم برده بود؟ اما نه اگر می خوابیدم حتما کابوس می دیدم ، هنوز منتظر شنیدن صدایش بودم .... احساس کردم در بین زمین و آسمان دنبال چیزی می گردم افکارم به هم ریخت از خودم بیزار شدم . مثل کسی که به حبس ابد محکوم شده باشد ، با وجود اینکه باید به وضعیتش عادت کند برای آزادی و فضای بیرون بیقراری می کند و تمام عمرش را در این رویا سر می کند ، من هم برای آزادی پر پر می زدم. شاید دیوانه شده ام ، یعنی حق دارم که بشوم این همه فشار ذهنی و افکار پلید که مرا احاطه کرده اند ، هر کسی را دیوانه می کند.... ادامه دارد... منتظر نظراتون هستم
عشق یعنی جای خالی تو در تنهایی من یعنی بی سرو سامانی من تنها رد پایت روی قلب سیاهم یادگاریست که از تو بجا مانده سکوتم را بشکن سدی باش بر سیل چشمانم و مرهمی بر زخمهای زمانه قلبم را پینه کن که تشنه محبت توست مرا از وجودت سیراب گردان و از خود مران که پاهای خسته ام بیش از این یارای کشیدن این تن عاجز را ندارد که کوهی دیگر را برای تصاحب تو بپیماید باش و بمان که آرام شوم
همچنان از راز هستی چیزی نمی دانم حیران ، با خنده های پست ، در اندوه بی پایان حالتی مرموز از انسان ، از بدی بخت می گریم در پس چهره ای خندان سخت می گریم زنده ام زنده آتشی در دل خنده ای بر لب زخمی ، یادگاری ، حاصل یک عمر مردن را بر دوش خسته ام دارم زنده ام زنده گر چه عمریست ، در شبهای بی پایان از چشمان بی سو مرگ می بارم زنده ام زنده آری زندگی را در نظر دارم پیام 26/9/1385
ممنونم که تا حالا داستانو دنبال کردین لازمه بگم این یه نووله . همونطور که می دونین نوول از داستان کوتاه بلندتر و از رمان کوتاه تره اگه یه خورده توصیفاش زیاده به همین خاطره. مثلا قسمت قبل و این قسمت در مورد زندگی دانشجویی پسرا بصورت واقعی نه اون جور که ما می خوایم توضیح میده. اینا که گفته میشه حقیقت اکثر خونه های دانشجوییه حتی اگه بعضی جاهاش خوش آیند نباشه. فرار قسمت آخر ...ولی رامین پیش بهنام موند. بهش گفت : راستشو بگو ببینم چطور شد که یادت اومد یه پسر عمویی هم داری؟ _ اختیار داری ، ما همیشه به فکرت هستیم ، اگه ناراحتی برم . یکی دو بار مصمم شد ماجرا رو برا رامین بگه ولی هر دفه پشیمون میشد ، آخرش هیچی نگفت . هی با خودش فکر می کرد آخرش باید برگرده ولی چه جوری معلوم نبود. واسه همین خودشو به بی خیالی میزد و سعی می کرد بهش فکر نکنه . از طرفی پولش داشت ته می کشید تو این شهرم کسیو جز رامین نمی شناخت ، رامینم که دانشجو بود اونم تو یه شهر غریب هم باید قسمتی از اجاره خونه رو می داد هم قسمتی از پول برق و آب و گاز و از همه بیشتر تلفن ، خرج خورد و خوراک و کرایه ماشین که هر روز تا چندین هزار تومن می رسید هم به کنار ، اصلا رو رامین نمیشد حساب کرد . زنگ زد به همه رو انداخت یه خورده از بهرام و یه خورده از بقیه دوستاش اعم از پسر و دختر شماره حساب داد ریختن روحسابش یه صد ، صد و پنجاه تومنی شد که فعلا بگذرونه. پولو که کشید یه خورده خوراکی و میوه و شیرینی گرفت و رفت خونه . خرج همه چی تو خونه دانشجویی یه ور خرج سیگار یه ور یکی دو پاکت سیگارم خریده بود . چند روز رو اونجا گذروند تو این مدت رامین و بقیه سعی می کردن به بهنام خوش بگذره حتی یکی دو بار با دوس دخترا شون پارتی کوچیکی گرفتن که بهنامم با یه دختر جور شد. طوری که ماجرای فرارش داشت فراموشش میشد. تو این مدت ماجراهای زیادی با بچه ها داشت : داریوش با دوس دخترش ستاره که همیشه با هم دعوا داشتن و هر روز اونا رو با هم آشتی می دادن ، سوزه ی خنده بود . اشکان که دختریو دوست داشت ولی روش نمیشد بهش بگه هر چیم بقیه بش می گفتن اینقد ترسو نباش ، برو بهش بگو به خرجش نمی رفت که نمی رفت ، می گفت : می ترسه قبول نکنه آبرو ریزی شه . امید که با دوس دخترش نامزد کرده بود ، اولش باباش راضی نبوده ولی کم کم راضی شده بود حالا قراره صبر کنن تا هر دوشون درسشون تموم بشه . این وسط رامین زیاد اهل این کارا نبود . ماجراهای زیادی تو این چند روز براش اتفاق افتاده بود حقیقتا بچه های خوبی بودن و از اخلاقشون خوشش اومده بود . بالاخره تصمیم گرفت که برگرده ، اگه خونه هم نرفت بیشتر از این مزاحم رامین و دوستاش نشه ، به بچه ها گفت که می خواد بره . اونا هر چی اصرار کردن نتونستن تصمیم بهنامو برگردونن ولی برا آخرین شب ترتیب یه مشروب خوری حسابیو دادن همه مست مست. گل می گفتن و گل می شنفتن ، تو این عالم بودن که داریوش گفت بچه ها بزارین جریان اون روزی که دختره رو اوردیم و گندش در اومد رو برا بهنام بگم همه قبول کردن وبا خنده و تاکید گفتن بگو. گفت: یه روز یه دختره رو اوردیمش تو خونه هنوز تو حیاط بود که مامورا ریختن تو خونه ، نمی دونم کدوم مادر.... گزارش داده بود ، همه رنگا پریده بردنمون کلانتری با یه بد بختی و مکافاتی درستش کردیم که نگو . اینجا اشکان گفت : آش نخورده و دهن سوخته اگه کاری کرده بودیم زور نداشت ، همه زدن زیر خنده ، حالا نخند کی بخند بین خنده ها بهنام با یه حالت کنجکاوی پرسید آخرش چجوری ولتون کردن؟ هیچی گفتیم کار دانشجویی داشته برامون جزوه آورده . با هر بد بختی و پارتی که بود ولمون کردن ولی تا مدتی ترسیده بودیم و هیچ کاری نمی کردیم . بعد شروع به ورق بازی کردن تا این که امید جر زنی کرد و بازیو خراب کرد ، رامین پارج آبی که کنارش بود ریخت رو سرش اونم برا تلافی رفت از تو یخچال یه بطری آب یخ آورد ریخت رو سر رامین اونم خواست تلافی کنه نا خواسته بقیه هم وارد بازی شدن اونقد رو سرو کله هم آب پاشیدن که همه خونه رو آب ورداشت ، قالیا و موکتای زیرشون کلا خیس شده بودن طوریکه وقت راه رفتن از زیر پاشون آب می پاشید ، دم صبحی اونا رو رو دیوار پهن کردن و لباساشونو رو طناب انداختن با وجود اینکه مستی از سرشون پریده بود ولی با دیدن این وضعیت و بدن لخت همدیگه باهم زدن زیر خنده. بالاخره وقت رفتن رسید وباید می رفت از همه خداحافظی کرد . رامین تا ترمینال باهاش اومد . سوار ماشین که شد ، رامین برگشت تو مسیر دلهره داشت ، نمی دونست بره خونه یا نه ، خودش می دونست هر چی فرار کنه بالاخره باید برگرده خونه ولی فعلا این تصمیمو نداشت به این فکر می کرد که کاش یه اتفاقی می افتاد یا یه چیزی میشد که خونوادش جریانو فراموش کنن ولی هر چیم میشد باباش راش نمی داد خونه . کاری نمی تونست بکنه شونه هاشو بالا زد و گفت : هر چه آید خوش آید . بالاخره رسید اولین جایی که به فکرش رسید خونه بهرام بود . بهرام با دیدنش خوشحال شد و گفت کجایی مرد حسابس ، خبری ازت نیست ، تعریف کن بینیم . بدون هیچ تعریفی گفت : بهرام می تونم یکی دو روزی پیشت بمونم ؟ تو خونه مشکلی نداری؟ _ مشکل ، نه ولی بابات خیلی دنبالت می گرده _ تو که چیزی نگفتی؟ _ نه ، گفته بودم که میومد دنبالت . فردای اون روز به فکرش افتاد یه زنگ به پری بزنه ، پری وقتی صداشو شنید اول یه خرده جا خورد مردد بود که جوابشو بده یا نه . ولی جواب داد پرسید چی کار کردی ؟ هنوز تو فراری؟ چرا این مدت بهم زنگ نزدی؟ می دونی اکه خونوادم جریانو میفهمیدن چی میشد؟ _ می خوام ببینمت _ چه رویی داری بهنام آخرین بارت باشه بهم زنگ می زنی هنوز داره به خاطرت تنم می لرزه گوشیو گذاشت و دیگه جواب بهنامو نداد. برگشت خونه پیش بهرام ، ولی بهرام رنگش پریده بود . بهنام پرسید چیزی شده؟ _ نه هیچی _ راستشو بگو بابات زنگ زد گفت ، اگه اینجایی بهت بگم ، رامین پسر عموت ، دو روز پیش وقتی از ترمینال برگشته ، ماشین زیرش گرفته و در جا مرده . دنیا دور سر بهنام می چرخید . خونوادش ماجرای بهنامو فراموش کردن وبهنام رفت خونه البته تا آخر عمرش خودشو قاتل رامین می دونست و عذاب می کشید. اینم از پایان داستان. پیام ۲۰/7/۱۳۸۵ نظر.... قسمت سوم ....پسر عموش تو یه شهر دیگه درس می خوند که کمی بیشتر از 3 ساعت با ماشین از اینجا فاصله داشت. راه افتاد و به اونجا رفت. تو اون شهر کوچیک پیدا کردن خونه رامین کار خیلی سختی نبود. زنگ در رو زد ، منتظر بود که یه صدا ، صدای پسر عموش یا یکی از رفقاش از اف اف بپرسه: کیه؟ گلوشو صاف کرد نفسای نا منظمشو با یه نفس عمیق منظم کرد و جوابی رو که باید می داد تو ذهنش مرور می کرد ، مثلا باید می گفت : در باز کنین منم ، یا نه من بهنامم درو باز کنین ولی اگه پسر عموش نبود کسی که بهنامو نمی شناخت ، شاید بهتر بود بگه با آقا رامین کار دارم ، نه اینم نمی شه . تموم این فکرا ظرف چند ثانیه از ذهنش گذشت ک در همین لحظه بدون این که کسی چیزی بپرسه در باز شد واونم رفت تو. رامینو دید که از جلو میومد . وقتی چشش به بهنام افتاد انگار جا خورد ، مکثی کرد شاید می خواست مطمئن بشه که بهنامو داره می بینه ، انگار انتظار همه چیو داشته باشه بجز اومدن اون. بعد از مکث گفت : به به آقا بهنام چه عجب از این ورا ، حالتش جوری بود که انگار وانمود می کرد خوشحال شده ، به هر حال با تعارف رامین رفت تو خونه دو نفر که یکی دراز کشیده بود و اون یکی سر پا بود انگار منتظر کسی باشه که زنگ زده بود ، تو هال بودن . بهنام سلام کرد ، اونیکه دراز کشیده بود فورا از جاش بلند شد ، هر دوی اونا به بهنام دست دادن یه نگا به رامین می کردن یه نگا به بهنام. جواب سلام و احوالپرسی بهنامو سرد و رسمی دادن تا این که رامین گفت: داریوش ، امیدهمکلاسیام اینم آقا بهنام پسر عموم و همه ابراز خوشوقتی کردن همین موقع یه نفر دیگه از تو آشپزخونه بیرون اومد آستین پیرهنشوبالا زده بود و از انگشتاش آب می چکید مچ دستشو به بهنام داد و گفت : ببخشید دستم خیسه ، چیزی که همه در این موقع میگن با وجود این که نیازی به گفتن نداره . بازم رامین اونا رو به هم معرفی کرد : بهنام پسر عموم ، اشکان هم اتاقیم . همه یه جای خوب اون بالا برا بهنام خالی کردن و اونو تعارف کردن که بشینه ، رامین شروع کرد به حرف زدن که چه عجب یادی از ما کردی؟ عمو چه جوره؟ زن عمو خوبه؟ چی کار می کنی؟ و از این جور حرفا . یکی دو ساعت با همین احوالپرسیا گذشت بهنام لباساشو عوض کرد . هنوز با دوستای رامین رودرواسی داشت و هر دو با لحنی خشک و رسمی با هم صحبت می کردن ، این بین رامین سعی می کرد اونا رو از این حالت در بیاره و با هم راحت کنه . مثلا می گفت : این بهنام یک ..س خلیه که لنگه نداره . یا بهنام این بچه ها از خودمونن بچه های مشتی و آقایی هستن دو طرف هم به خاطر اثبات گفته های رامین مجبور بودن حرکتی یا حرفی تو اون مایه ها انجام بدن . بهنام یه نخ سیگار از جیبش در اورد ، با اشاره از رامین پرسید اشکالی نداره؟ رامین با صدای بلند طوری که همه بشنون گفت : بکش بابا اینام از خودمونن با این حرف می خواست هم خیال بهنامو راحت کنه و هم دوستاشو تحریک کنه که بگن اشکالی نداره ، همین موقع دوستاش با هم گفتن : راحت باش ، تعارف نکن اونم سیگارشو روشن کرد ، رامین یه زیر سیگاری جلو دستش گذاشت زیر سیگاری که چه عرض کنم یه قوطی خالی کنسرو ماهی ، چند تا سیگار کشید تا وقت خواب شد و همه خوابیدن . همه بجز بهنام اون شبو ، اصلا نتونست بخوابه . هم به خونه و ماجراهایی که براش پیش اومده بود فکر می کرد هم به فردا و فرداهای دیگه که چی کار باید می کرد ، از طرفی جاشم عوض شده بود ، فضای اتاق براش غریبه بود هر کاری می کرد خوابش نمی برد ، از همه بدتر پشه هایی که تو گوشش وزوز می کردن اعصابشو خورد می کرد ، هی این ور و اون ور می کرد یه بار سرشو زیر پتو می کرد اما نمی تونست درست نفس بکشه مجبور می شد سرشو در بیاره دوباره پشه ها بش حمله می کردن . یه نگا به رامین و دوستاش کرد که چجوری راحت خوابیده بودن ف بشون حسودیش می شد . تصمیم گرفت نخوابه ، چشاشو باز گذاشت و به بدبختیاش فکر می کرد ، وقتی ساعتو نگا کرد دید هنوز به زور یه ساعت گذشته ، و تا صبح کلی وقت مونده به سرش زذ بره تو کوچه خیابون یه چرخی بزنه ولی ترسید بقیه بیدار بشن و ضایع شه ، اونم بار اولی که اومده اینجا ، اصلا نمی شد حدودا دم دمای صبح بود که خوابش برد با این وجود با بقیه بچه ها بیدار شد کمی بیشتر از دو ساعت خوابیده بود اما وقتی ازش پرسیدن دیشبو خوب خوابیدی؟ گفت آره خیلی خوب . صبحونه خوردن و آماده شدن برن دانشگاه . رامین به بهنام گفت : ببخش کلاس دارم باید برم ظهر که برگشتم باهات کلی حر ف دارم. _بهنام : خواهش می کنم برو به کلاست برس. یه ساعت بعد از رفتن اونا بهنام هم از خونه بیرون زد تا ظهر تو خیابونا پلاس بود وقتی به خونه برگشت ، داریوش و اشکان خونه بودن ولی رامین هنوز بر نگشته بود . یه خورده با هم گپ زدن که رامینم برگشت ساعت حدود دو بعد از ظهر بود اما هنوز از ناهار خبری نبود البته بهنام خیلی هم گشنه نبود ولی این تاخیر که تا ساعت سه هم طول کشید براش عجیب بود . سر سفره داریوش گفت : آقا بهنام باید ببخشی ما رو ، زندگی دانشجویی چارچوب خاصی نداره یه وقت ساعت یک یه وقت ساعت سه یا دیرتر ناهار می خوریم . حتما خیلی گرسنگی کشیدی؟ _نه ، نه خیلی ، فقط... همه خندیدن. بعد از ناهار یه سیگار از جیبش در اورد و شروع کرد به دود کردن ، رامین و اشکان هم کشیدن. رامین یه دس ورق اورد یکی دوساعت بازی کردن ، بعد از اون اشکان و امید با معذرت خواهی از بهنام مشغول درس خوندن شدن ولی رامین پیش بهنام موند...... قسمت سوم هم تموم شد بقیش میمونه واسه قسمتای بعد نظر....
همونطور که فکر می کردم بعضیا زود قضاوت کردن به هر حال ادامه داستانو براتون مینویسم. بازم از رک گویی و بی ادبیم معذرت می خوام گر چه دیگه از بحثای اونجوری خبری نیست. تا اونجا گفتم که: خدای من چی می دیدم بابا مامانم بودن..... فرار قسمت دوم اونا ماتشون برده بود بابام یه نگا به من انداخت یه نگا به پری که خواب هفت پادشاهو می دید یه دفعه داد زد که اینجا چه خبره؟ بهنام تو که اینجوری نبودی این کیه؟ پری از صدای داد بابام یه دفه پاشد دور و ورشو نیگا کرد شکه شده بود ، اونکه تقریبا لخت بود از خجالت و ترس زبونش بند اومده بود، نمی دونست چی کار کنه. بابام وقتی دید پری بیدار شده یه ریز اونو زیر باد حرف و فحش گرفت. می گفت: جنده تو اینجا چی کار می کنی بعد رو به من کرد و گفت: بت میگم این کیه دختر فراریه؟ چرا جواب نمیدی؟ لال شدی؟ یه بار به من فحش می داد یه بار به پری. مادرم مات و مبهوت مارو نیگا می کردهیچی نگفت انگار صداش در نمیومد مث اینکه چیزی که با چشاش می دید با ورش نمی شد. منم که جا خورده بودم ، انگار دنیا به آخر رسیده بود. فورا رفتم یکی دوتا پیرهن ، چند تا خرت و پرت تو ساک انداختم شلوارمو پوشیدم و لباسای پری رو براش بردم. لباساشو که پوشید هر جور که شده از چنگ بابا مامانه در رفتیم و زدیم بیرون. یه ماشین گرفتم پری رو رسوندم نزدیک خونشون. تو مسیر هیچی نگفت. انگار داشت خواب می دید. منم هنوز فکرم جمع نشده بود، اصلا نمی دونستم چه اتفاقی افتاده آخه قرار بود تا چند روز خونه نیان چه جوری حالا اومده بودن، از شانس بد منه دیگه، حالام عقلم به جایی قد نمی داد جز اینکه بیام پیش تو. اینا همه یه طرف وقتی خوابیده بودم یه پاکت سیگار با چند ته سیگار گذاشته بودم بالای سرم که حتما دیدنش ، آخه نمی دونستن که سیگار می کشم باور کن گرفتنم با پری به اندازه سیگاره برام مهم نیست. تواین مدت همش تو فکر بودم که چی کار کنم. یه بار میگم برم ازشون معذرت بخوام بگم گه خوردم جوونی کردم. بعد با خودم میگم بچه که نیستم کار خیلی بد و عجیبی هم انجام ندادم. خوب منم جوونم دیگه، نمی تونم به امیالم بی تفاوت باشم. بعد به بابام که فکر می کنم گیر میکنم. اصلا فکر برگشتن به خونه فکر درستی نیست چون مطمئنم که رام نمی دن و آخرش بازم باید فرار کنم. این حرفا رو داشت برای دوستش می گفت آخه بعد از پرسه زدن تو خیابونا و پارکا به این نتیجه رسید که بهترین کار اینه که بره خونه بهرام. بهرام تو این مدت فقط گوش می داد، گاهی دلداریش می داد گاهی حقو به پدرش می داد و می خواست هر جور شده بهنامو بفرسته خونشون . ولی انگار بهنام تصمیمشو گرفته بود و نمی خواست برگرده. بهرام : راستی بهنام دوسش داری؟ _ داشت ازش خوشم میومد ولی همه چی خراب شد دیگه بی خیال. _ حالا می خوای چی کار کنی؟ تو که می گی بر نمی گردی خونه. _ فکر خاصی ندارم ، شاید برم خونه پسر عموم ، دانشجوه با همکلاسیاش خونه اجاره کرده، چند روز اونجا می مونم. _ خب بعدش؟ _ حالا کو تا بعدش. اینو گفت یه نخ سیگار از جیبش در آ ورد و آتیش کرد، مرتب به سیگار پک می زد، قیافش خیلی عادی بود به نظر نمی رسید که به اتفاقی که براش افتاده بود فکر کنه ، چه جوری بگم انگار حرفاش با رفتار، حرکات و قیافه آرام و خونسردش جور در نمیومد. یکی دو ساعت پیش بهرام موند، بعد پا شد که بره، بهرام هر چی اصرار کرد نتونست مانع رفتنش بشه. آخه بهنام نمیتونست اینجا بمونه، باید می رفت. وقت رفتن به بهرام سفارش کرد: اگه بابام چیزی ازت پرسید بگی اینجا نیومده. اونم بهش قول داد که چیزی نگه..... اینم قسمت دوم. منتظر قسمتهای بعدش باشین نظر یادتون نره
میخوام یکی از داستانامو براتون بنویسم ولی چون طولانیه تو چند قسمت و هر قسمت در یه پست می نویسمش در ضمن این داستان رو 5 سال پیش نوشتم و رک و کاملا بی سانسوره که باید بی ادبی منو ببخشید. اشتباه نکنین و زودم قضاوت نکنین این یه داستان سکسی نیست قسمت اولو تو این پست میذارم اگه کامنتهای خوب واسم گذاشتین بقیشم تو پستای بعد مینویسم. فرار قسمت اول همون لحظه اول که دیدمش حسابی مجذوبش شدم . خیلی خشکل بود، چشای درشت، بینی کوچیک و لب برآمده ای داشت. اما چیزی که بیشتر توجهمو جلب می کرد اندامش بود ، پستوناش نه خیلی بزرگ بودن نه خیلی کوچیک نه خیلی بالا بودن نه خیلی پایین زیر مانتوش طوری جا افتاده بودن که اونو سر حال و تر و فرز نشون می داد . کمرش باریک بود ، نه طوریکه تو ذوق بزنه ، جوری که هم به شونه ها و سینش میومد هم به پایین تنش. باسنش از دو طرف بزرگ می شد طوریکه کمرشو باریکتر نشون میداد و وقتی از کنار بش نگا می کردی یه قوس و برآمدگی قشنگی داشت که اندام زنانشو به بهترین نحو ممکن کامل می کرد. همون موقع نقشه های زیادی واسش کشیدم. چند وقت زیر نظر گرفتمش و دنبالش می رفتم خونشونو پیدا کردم از خونه خودمون خیلی دور نبود یه مدت الافش شدم تا تونستم شمارمو بش بدم . تلفنی کلی با هم حرف می زدیم و کاملا با هم راحت بودیم . قرارای زیادی هم باش گذاشتم . تا اینکه یه روز خونه خالی شد، ازش خواستم بیاد خونه با یه خورده من و من کردن قبول کرد و اومد . یه خورده با هم گپ زدیم تو این فکر بودم که چطور یخمونو آب کنم و ببوسمش ، که دستشو تو دستم گذاشت و یه ماچ از لپم کرد منم که از خدا میخواستم ، مرتب ازش لب می گرفتم و پررو تر می شدم طوریکه پستوناشو می مالوندم. اون روز گذشت اما آخرین باری نبود که اونو به خونه میاوردم طوریکه دیگه باش رو درواسی نداشتم و هر کاری که میخواستم باش می کردم. یه روز بابا مامانم به سفر رفتن وقرار بود که 2،3 روز دیگه برگردن . همیشه روزا پری رو به خونه میاوردم اما حالا که دیدم شبم خونه خالیه بش زنگ ردم گفتم امشب بابا مامان خونه نیستن میخوام بیای شبو پیشم بمونی ، اینو که گفتم پری انگار جا خورده باشه، گفت: چی می گی ، حالت خوبه؟ شبو بیام پیشت بمونم؟!! _ آره چی میشه مگه؟ _ هیچی فقط انگار من یه دخترما ، خونواده دارم نمیگن این شبو کجا رفتی بر نگشتی؟ _ گوش کن من این حرفا هالیم نیس باید بیای _ می گم حالت خوب نیس چه جوری بیام؟ نمیشه _ من منتظرم نیای نه من نه تو. _ خیلی خب ببینم چیکار میتونم بکنم بت می زنگم. 2 یا 3 ساعت بعد زنگ زد گفت فلان جا هستم بیا دنبالم . منم رفتم اوردمش خونه. خونه رو تمیز کرد جارو زد و ظرفارو شست میگفت تو خونه بهم ریخته نفسش می گیره و راحت نیست کارا رو که تموم کرد نشست کنارم وهی میپرسید که دوسم داری؟ منو میخوای؟ باید منو زنت کنی و از این حرفا که دخترا به دوس پسراشون می گن منم که نمی خواستم حال امشبم خراب شه هرچی می گفت تایید می کردم . تا 12 ، 1 نشستیم که گفت بهتره بقیه حرفامونو زیر پتو بزنیم هوای خونه خیلی گرم بود ولی بیرون هواش عالی بود پیشنهاد کردم تو حیاط بخوابیم اونم قبول کرد . جامونو بردم تو حیاط انداختم. کلی با هم حال کردیم ، یک چیزیه ناکس . نزدیک سپیده بود وداشت هوا روشن می شد که دست از هم کشیدیم وخوابیدیم . انگار یه صدایی میومد مث صدای چرخیدن کلید تو قفل ، از خواب پریدم تا خواستم بجنبم در باز شد . خدای من چی می دیدم بابا مامانم بودن..... این قسمت همین جا تموم می شه . من اینارو واسه نظر شما نوشتم اگه میخواین بقیشو بنویسم پس نظر یادتون نره مرز هستی و نیستی یادآور زنده بودن راز مبهم نفس کشیدن انسان ارزوی دور و دست نیافتنی دروازه ی دل سیاه یک عاشق و درود بر تو ای روشنی دل سرا پایم به نام توست تقلای واپسین زنده بودنم برای توست تو را کم دارم ای آرام جان دیر یا زود باید می آمدی اهنگ امدنت را می شنیدم راستش را بگو تو هم مرا
آه... ای غم تو چه هستی؟ از کدامین سرزمینی؟ از کدامین ناکجا آباد؟ چگونه صحرای دلم ماوای تو شد؟ بزن ای غم بکش ای غم که تسلیمم. و بگیر آخرین تقلای زنده بودن را. من گمان می کردم که تو هم رهگذری، که در این ظلمت خانه جایی برای اطراق تو نیست. اما چه زود در رگ و پی جان خسته من ریشه دواندی. بزن ای غم بکش ای غم که تسلیمم. تو می دانی که جز تو کس نمی ماند، پس بمان ای مهمان نا خوانده. و شعله کم سوی این شمع را خاموش کن. با تو می گویم ای غم. توبا دردم آشنایی و می دانی که چون مردگان رفته از یادم و می دانی که چیزی جز مرگ را نمی خواهم. که زیر بار سنگین سکوت پاهایم میلرزد وچشمم جز غول تنهایی نمی بیند. راستی مرگ را می شناسی تو؟ از مرگ چه می دانی؟ آیا با او نسبتی داری؟ اگر دیدیش حتما به او بگو که مردی سالهاس مرده، فریب زندگی خورده،از همه کس سخت آزرده منتظر آمدن توست. و بگو چه شبهایی که چشمانش اشک می بارید تا خشکید بگو از من بگو از شبهای وحشتناک. بگو این مرده مرگ می خواهد. بزن ای غم بکش ای غم که تسلیمم. تا حالا هر چی تو وبلاگ آوردم از نوشته های خودم بوده. اما این پستو واسه شما گذاشتم که اگه دوس داشتین هر نوشته ای اعم از شعر متن ادبی یا داستان کوتاه که دوسش دارین چه از خودتون یا دیگران با ذکر نام نویسنده برای من بفرستین که تو این پست بذارم. ممنون میشم. دلم تنگ است ما را به اصل خویش خواهد برد؟ بقیه نوشته ها در ادامه مطلب چه میخواهی تو از جانم مگر گشته فراموشت که امشب گیج و حیرانم به جای عشق در قلبم فرو کردی غم خود را چنان قلبم فرو پاشبد که به دیوانه می مانم چنان در هم شکستم من که اسمم را نمی دانم در این آشفته ویرانه نماد مرگ انسانم نگاهی کن درونم را ببین حال پریشانم چنان با من جفا کردی که از خود هم گریزانم چرا می سوزیم ای تب نمی بینی که نالانم نمی بینی که از ماتم چو مجنونی هراسانم که با باران غمهایم سرود مرگ می خوانم
و خود را در عمق شب فرو کن که جز تیرگی نبینی که حقیقتی جز این نیست. وای بر روزگار من که آفتاب هم دروغ می گوید. خداوند برای تنهایی من غزلی سرود که خود را در اوج قله خوشبختی می دیدم دل سیاهم به تپیدن افتاد وخون امید در رگهایم جاری گشت من خود را در تک تک ابیاتش یافتم افسوس که غزلم ناتمام ماند...
این جسم بی جان من حال پریشان من چشمان گریان من فقط به خاطر توست شبای بیقراری این همه گریه زاری بی تابی و نزاری فقط به خاطر توست بیا دورت بگردم محرم رنج و دردم فغان و آه سردم فقط به خاطر توست اگه تو غم اسیرم غمو بغل میگیرم اگه دارم میمیرم فقط به خاطر توست اگه که نا امیدم رو شادی خط کشیدم اگه دیگه بریدم فقط به خاطر توست ای گل نازنینم قشنگ مه جبینم تپش دل تو سینم فقط به خاطر توست ای همه وجودم توای بود و نبودم نمازم و سجودم فقط به خاطر توست ای بت زیبای من حور پری سای من این همه غوغای من فقط به خاطر توست مرهم جسم خستم من تو رو می پرستم بدون اگه شکستم فقط به خاطر توست آرامش جان من ای عشق و عرفان من این سیل چشمان من فقط به خاطر توست ای دلبر سرکشم تمام آرامشم اگه نفس میکشم فقط به خاطر توست با تو همیشه مستم بی تو زهم گسستم من اگه زنده هستم فقط به خاطر توست
اهریمن وجودمان را مغلوب ساخته تا روشنایی مهر و محبت در دلمان جوانه زند و بذر عشق ودوستی طولانی ترین شب سال را منور کند
میان آب و آتش
خاک و خاکستر
به دنبال نهال خویش می گردد
اگر می شد به دنبال رهایی رفت
اگر می شد که با رودی خیالی
تا به ساحلهای گرم بی ملالت رفت
اگر می شد سلامت رفت
اگرها مثل دیواری
دلم را پشت خاموشی فراموشی
به مسلخ برده است اما
هماره با من این تردید می جوشد
کدامین آسمان رنگ دگر دارد
کدامین راه سوی آشنائیها گذر دارد
چه کس از این مدار بی خودی
:ادامه مطلب:
به خاطر تو
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |








